نقد و بررسی
نقد یک بار در هفته (7:20 Once a Week) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای کوچک با پرسشی بزرگ «۷:۲۰، هفتهای یکبار» به کارگردانی ماتیاس بیسه، در ظاهر بر موقعیتی ساده بنا شده است: مانوئل و جولیا، دو غریبهی متأهل، پس از دیداری پرشور توافق میکنند هر هفته یکدیگر را ببینند. اما فیلم این قرار منظم را صرفاً بهانهای برای نمایش کشش جسمانی نمیگیرد؛ آن را به چارچوبی برای پرسیدن پرسشی آشناتر و دشوارتر بدل میکند: آیا زندگیای که در آن جا افتادهایم، همان زندگیای است که واقعاً انتخاب کردهایم؟
روایت بهتدریج از مجاورت دو بدن به سوی شناخت دو شخصیت حرکت میکند و میکوشد نشان دهد پیوند انسانی گاه در فضایی محدود و موقت نیز امکان رشد دارد. این طرح، با آنکه ظرفیت دراماتیک فراوانی دارد، خطر سادهسازی هم در خود پنهان کرده است. فیلم باید میان شورِ یک رابطهی پنهانی و پیامدهای اخلاقی آن تعادل برقرار کند؛ میان آرزوی رهایی و مسئولیت در برابر زندگیهای پیشین.
هر جا که این تعادل برقرار میماند، اثر لحظههایی صمیمی و تأملبرانگیز میآفریند؛ هر جا که از دشواریهای موقعیت میگریزد، ممکن است رابطه را بیش از اندازه دلپذیر و بیهزینه جلوه دهد. صمیمیت بهجای حادثهپردازی یکی از انتخابهای اساسی فیلم، پرهیز از گسترش داستان به سوی حادثههای بیرونی و پرهیاهوست.
بخش مهمی از تجربهی تماشاگر در کنار مانوئل و جولیا، در گفتوگوها، مکثها و تغییرات کوچک رابطه شکل میگیرد. این تمرکز میتواند برای مخاطبی که انتظار کشمکشهای پرشتاب دارد، کمحادثه یا حتی کممایه به نظر برسد؛ اما برای فیلمی که موضوعش دگرگونی تدریجی احساس است، چنین رویکردی منطقی به نظر میرسد.
« این طرح، با آنکه ظرفیت دراماتیک فراوانی دارد، خطر سادهسازی هم در خود پنهان کرده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مسئله نه این است که چه رویداد بزرگی رخ میدهد، بلکه این است که دو نفر چگونه از یک قرار جسمانی به میلِ شناختن یکدیگر میرسند. روایت در بهترین لحظاتش به همین تغییرات ظریف اعتماد میکند. صمیمیت نه با اعلامهای بزرگ، که با جزئیاتِ حضور و توجه ساخته میشود. دیدارهای تکرارشونده نیز ساختاری فراهم میکنند تا رابطه از ابتدا تعریف نشود و در گذر زمان شکل بگیرد.
عنوان فیلم بر این تکرار تأکید دارد: هفتهای یکبار، فرصتی محدود که هم به رابطه نظم میدهد و هم حد و مرز آن را یادآوری میکند. بااینحال، این محدودیت زمانی گاه به جای آنکه تنش بیافریند، صرفاً سازوکار قراردادی داستان باقی میماند. رابطهای میان میل و شناخت جذابیت مرکزی اثر در جابهجایی تدریجی میان میل و شناخت است.
در آغاز، کشش جسمانی نقطهی اتصال مانوئل و جولیاست؛ اما فیلم میخواهد نشان دهد که تماس، اگر با گفتوگو و گوشدادن همراه شود، میتواند به آشکارشدن لایههای شخصیتر بینجامد. این ایده در سینمای عاشقانه تازه نیست، ولی سادگی اجرای آن به اثر کمک میکند از ادعاهای بزرگ و شعارهای آماده فاصله بگیرد.
فیلم نمیکوشد برای این رابطه نامی قطعی پیدا کند؛ بیشتر به تماشای شکلگیری آن مینشیند. این صمیمیت البته برای همهی تماشاگران به یک اندازه باورپذیر نخواهد بود. اگر دو شخصیت برای مخاطب جذاب یا پیچیده نباشند، گفتوگوهایشان ممکن است به جای گشودن جهان درونیشان، کمرمق و تکراری جلوه کند.
« روایت در بهترین لحظاتش به همین تغییرات ظریف اعتماد میکند. »
شخصیتها و اجرا
برخی بینندگان احتمالاً میان بازیگران شیمیِ لازم را احساس نمیکنند و در نتیجه، گذار از اشتیاق به دلبستگی را جهشی میبینند که فیلم نتوانسته به قدر کافی زمینهچینی کند. در چنین خوانشی، سادگی اثر به کمبود عمق نزدیک میشود: شخصیتها دربارهی احساس حرف میزنند، اما حضورشان لزوماً آن احساس را در تماشاگر پدید نمیآورد.
اخلاق روایت و مسئلهی رضایت مهمترین پرسش انتقادی دربارهی فیلم، تنها به خیانت یا پنهانکاری محدود نیست؛ به نحوهی بازنمایی رضایت و مرزهای آن نیز مربوط میشود. بخشی از تماشاگران ممکن است در برخورد با آغاز رابطه، مسئلهای جدی دربارهی رضایت و اجبار ببینند و احساس کنند فیلم تجربهای آسیبزا را در قالبی عاشقانه مینشاند.
این واکنش را نمیتوان با تأکید بر نیت رمانتیک اثر کنار گذاشت. شیوهی قاببندی، لحن صحنهها و آنچه روایت از پیامدهای یک موقعیت نشان میدهد، همگی در تعیین معنای اخلاقی آن دخیلاند. فیلم در پی آن است که رابطه را بهتدریج از سطح جسمانی فراتر ببرد، اما همین حرکت میتواند نگاه تماشاگر را نسبت به لحظههای آغازین پیچیدهتر کند.
اگر روایت از کنار پرسشهای مربوط به اختیار و آسیب بگذرد، رمانتیسمش ناخواسته به پوششی برای مسئلهای جدی تبدیل میشود. در مقابل، تماشاگرانی که صحنهها را در چارچوبی متفاوت میخوانند، شاید بر لطافت و انسانیت رابطه تأکید کنند. این دوگانگی از نقاط بحثبرانگیز اثر است: فیلم تصویری یکدست از عشق عرضه نمیکند، اما همیشه نیز به اندازهی کافی نسبت به پیامدهای تصویری که میسازد حساس به نظر نمیرسد.
« این واکنش را نمیتوان با تأکید بر نیت رمانتیک اثر کنار گذاشت. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازیها و کیفیت حضور اوا آریاس و جوسو گوئررو بار اصلی فیلم را بر دوش دارند؛ اثری که بهجای اتکا به دامنهی وسیعی از شخصیتها و رخدادها، بر حضور دو بازیگر و تعامل میان آنها تکیه میکند. بازیها در لحظات آرام و نزدیک، گاه به نرمی و طبیعیبودن رابطه کمک میکنند. ارزش این اجراها بیش از آنکه در نمایشهای پرقدرت یا دگرگونیهای نمایشی باشد، در کوشش برای حفظ حس روزمرگی و آسیبپذیری است.
چنین انتخابی با لحن کمادعای فیلم هماهنگی دارد. بااینهمه، هماهنگی دو بازیگر الزاماً به معنای شیمی نیرومند نیست. اگر تماشاگر شخصیتها را معمولی، کمجاذبه یا کلافهکننده بیابد، تکیهی مداوم فیلم بر گفتوگو و نزدیکی آنها به دشواری بدل میشود. در این حالت، سکوتها به جای سرشاربودن از معنا، خالی میمانند و لحظههای عاشقانه نیز اثر عاطفی مورد انتظار را پیدا نمیکنند.
بنابراین کیفیت تجربه تا حد زیادی به میزان همراهی مخاطب با دو شخصیت وابسته است؛ فیلم برای جبران این فاصله، ابزار روایی پرشماری در اختیار ندارد. میزانسن، دوربین و ریتم ساختار سادهی فیلم امکان میدهد توجه بر چهرهها، فاصلهی میان آنها و تغییرات کوچک در رفتارشان متمرکز بماند. ریتم آرام، در مجموع، روان است و به اثر اجازه میدهد در فضای گفتوگومحورش گرفتار سکون کامل نشود.
موسیقی ملایم و تدوینی که چندان خودنمایی نمیکند نیز به حفظ حالوهوای صمیمی کمک میکنند. در لحظاتی که فیلم بهجای تأکید بر ظاهر پرزرقوبرق، به حضور بازیگران اعتماد میکند، این خویشتنداری به سود آن تمام میشود. اما محدودیتهای فنی در همهجا به انتخابی زیباییشناختی تبدیل نمیشوند.
« بازیها در لحظات آرام و نزدیک، گاه به نرمی و طبیعیبودن رابطه کمک میکنند. »
قوتها و کاستیها
زومهایی که ناگهانی یا کمدقت به نظر میرسند و نورپردازیای که گاهی کیفیتی ارزان و آماتوری پیدا میکند، میتوانند از پیوستگی فضای عاطفی بکاهند. میان سادگی آگاهانه و خامدستی فاصلهای باریک وجود دارد: اولی میتواند به اثر صداقت ببخشد، دومی ممکن است توجه مخاطب را از رابطه به نقصهای اجرا منحرف کند.
فیلم در برخی صحنهها از این مرز با موفقیت عبور میکند و در برخی دیگر، نه. جمعبندی «۷:۲۰، هفتهای یکبار» فیلمی کوچک و گفتوگومحور است که میکوشد از دل یک رابطهی پنهانی به پرسشی دربارهی انتخاب، عادت و امکان دگرگونی برسد. صمیمیت کمادعا، ریتم نسبتاً روان و لحظههایی از نزدیکی طبیعی، برای تماشاگرانی که به درامهای عاشقانهی آرام علاقه دارند، میتواند جاذبهآفرین باشد.
در سوی دیگر، شخصیتهایی که برای برخی مخاطبان جذابیت کافی ندارند، شیمی نهچندان قانعکنندهی زوج اصلی، ناهماهنگیهای فنی و ابهام اخلاقیِ بازنمایی رابطه، مانع از آن میشوند که اثر تجربهای یکدست و بیچونوچرا باشد. فیلم بیش از آنکه داستان عشقی بزرگی روایت کند، پیشنهادی برای اندیشیدن به آن چیزی است که در زندگی روزمره نادیده گرفته میشود: میل به دیدهشدن، شنیدهشدن و انتخابکردن.
موفقیتش وابسته به این است که تماشاگر تا چه اندازه با مانوئل و جولیا همراه شود و تا چه حد حاضر باشد همزمان لطافت رابطه و مسئلههای اخلاقی پیرامون آن را ببیند. اثر در لحظههای صادقانهاش تأثیرگذار است، اما در لحظههای لغزانش ممکن است همان چیزی را رمانتیک کند که نیازمند نگاه انتقادیتر است.
« فیلم در برخی صحنهها از این مرز با موفقیت عبور میکند و در برخی دیگر، نه. »
ثبت دیدگاه