نقد و بررسی
نقد ۵۰/۵۰ (50/50) | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مواجهه با بیماری، نه با کلیشه «۵۰/۵۰» از موقعیتی آغاز میشود که بهسادگی میتوانست به ملودرامی آشنا تبدیل شود: مردی جوان درمییابد سرطان دارد و ناگهان زندگی روزمرهاش زیر سایهٔ احتمال مرگ قرار میگیرد. اما فیلم بهجای آنکه بیماری را بهانهای برای نمایش رنجی یکدست و باشکوه کند، آن را در دل جزئیات عادی زندگی جای میدهد؛ قرارهای درمانی، گفتوگوهای نامطمئن، واکنشهای نابجا و تلاش برای حفظ همان تصویری از خود که پیش از تشخیص بیماری داشته است.
قصه از تجربهٔ واقعی نویسنده، ویل رایزر، الهام گرفته و همین ریشهٔ شخصی به آن لحنی نزدیک و بیتکلف بخشیده است. فیلم در پی آن نیست که بیماری را به روایتی آموزنده دربارهٔ «قدرت اراده» تقلیل دهد. آدمِ داستان نه قهرمانی بیهراس است و نه نمادی برای تسلیمناپذیری. او مردی معمولی است که برای فهم آنچه بر سرش آمده، به زمان نیاز دارد؛ گاهی شوخی میکند، گاهی عقب میکشد و گاهی از اطرافیانش میخواهد طوری رفتار کنند که انگار زندگی هنوز از شکل نیفتاده است.
این نگاه، تجربهٔ بیماری را نه صرفاً مجموعهای از نشانههای جسمی، بلکه بحرانی در هویت، رابطهها و شیوهٔ دیدن آینده میسازد. عنوانی که بیش از یک احتمال را در خود دارد عنوان فیلم به احتمال بقایی اشاره دارد که آدم در مواجهه با بیماری میخواند؛ اما معنای اثر به یک عدد یا نسبت محدود نمیماند.
«۵۰/۵۰» دربارهٔ زیستن در وضعیتی است که پاسخ قطعی در دسترس نیست و آینده، دستکم برای مدتی، از کنترل شخصیت بیرون میرود. این ناتوانی در پیشبینی، به شکلهای مختلف به زندگی آدمها راه پیدا میکند: او نمیداند چگونه با خانواده و دوستانش حرف بزند، نزدیکانش نمیدانند چه رفتاری درست است، و حتی حمایت صادقانه نیز ممکن است به شکلی ناشیانه و ناکافی بروز کند.
« قصه از تجربهٔ واقعی نویسنده، ویل رایزر، الهام گرفته و همین ریشهٔ شخصی به آن لحنی نزدیک و بیتکلف بخشیده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از همین بلاتکلیفی برای ساختن تعلیق استفاده میکند، اما تعلیقش تنها به سرنوشت جسمانی قهرمان وابسته نیست. پرسش مهمتر این است که آدم در میانهٔ بحران چه چیزهایی را دربارهٔ خود و دیگران درمییابد. این رویکرد، اثر را از قصهای صرفاً پزشکی دور میکند و به آن بُعدی انسانیتر میبخشد: بیماری در مرکز قرار دارد، اما تمام جهان فیلم را اشغال نمیکند.
طنز بهمثابه زبان دفاعی مهمترین انتخاب لحن در «۵۰/۵۰» کنار هم نشاندن طنز و اندوه است. طنز اینجا راهی برای پاککردن واقعیت بیماری نیست؛ بیشتر شبیه سپری است که شخصیتها برای روبهرو شدن با آن برمیدارند. شوخیهای کایل، دوست نزدیک آدم، گاهی نامناسب و سبکسرانه به نظر میرسند، اما از همین بیپروایی، کیفیتی واقعنما میگیرند: بسیاری از آدمها در برابر رنجی که نمیتوانند حل کنند، به شوخی پناه میبرند تا دستکم سکوت طاقتفرسا را بشکنند.
این ترکیب در بهترین لحظهها بسیار مؤثر است. خنده، فضای تراژیک را منکر نمیشود؛ برعکس، تماشاگر را به نزدیکی بیشتری با آن میرساند، زیرا نشان میدهد زندگی در بحران نیز فقط از لحظههای سنگین تشکیل نشده است. بااینحال، جابهجایی میان کمدی و درام همیشه کاملاً هموار نیست. برخی شوخیها بهسرعت از موقعیتی اندوهبار فاصله میگیرند و برخی لحظات عاطفی نیز ناگهان با سبکی لحن قطع میشوند.
فیلم از این نوسان سود میبرد، اما گاهی مرز میان تضادِ معنادار و ناهماهنگیِ اجرایی باریک میشود. بازی جوزف گوردون لویت و بدنِ آسیبپذیر جوزف گوردون لویت نقش آدم را با خویشتنداری و دقتی قابلتوجه بازی میکند. اجرای او بر فورانهای نمایشی و تأکیدهای عاطفی بزرگ تکیه ندارد؛ بخش مهمی از اثرگذاریاش از آنجا میآید که ترس و سردرگمی را زیر سطح گفتار روزمره نگه میدارد.
« فیلم از همین بلاتکلیفی برای ساختن تعلیق استفاده میکند، اما تعلیقش تنها به سرنوشت جسمانی قهرمان وابسته نیست. »
شخصیتها و اجرا
آدم غالباً نمیداند در برابر خبرها و موقعیتهای تازه چه واکنشی نشان دهد، و بازیگر این ندانستن را بهجای آنکه توضیح دهد، در مکثها، نگاهها و تغییرات کوچک رفتار آشکار میکند. این انتخاب با شخصیتپردازی فیلم هماهنگ است. آدم بهتدریج در برابر بیماری تعریف نمیشود؛ همچنان عادتها، شوخیها و محدودیتهای فردی خودش را دارد.
همین امر مانع میشود که بازی به مجموعهای از نشانههای آماده برای برانگیختن ترحم تبدیل شود. گوردون لویت میان انکار، اضطراب و لحظههای کوتاهِ آسودگی تعادلی میسازد که شخصیت را باورپذیر نگه میدارد. در برابر او، ست روگن با انرژی پرتحرکتر کایل را به نیرویی کمیک بدل میکند؛ تفاوت این دو بازی، رابطهٔ دو دوست را زنده و دارای اصطکاک میسازد.
دوستی، خانواده و شکلهای ناقص حمایت یکی از دستاوردهای فیلم، نمایش حمایت بهعنوان رفتاری پیچیده و نه همیشه شیک و درست است. کایل میخواهد کنار دوستش باشد، اما بلوغ عاطفیاش با وفاداریاش همسطح نیست. او با شوخی و جسارت، فضای پیرامون آدم را سبکتر میکند، ولی فیلم این رفتار را بیچونوچرا فضیلت نمیسازد.
در زیر ظاهر بیخیال او، ترس از ناتوانی در کمککردن نیز حضور دارد. رابطهٔ این دو، از آن جهت موفق است که دوستی را نه اعترافهای پرشور، بلکه مجموعهای از حضورها، بدفهمیها و تلاشهای ناکامل نشان میدهد. رابطهٔ آدم با مادرش نیز از همین پیچیدگی بهره میبرد. مراقبت او آمیزهای از محبت، نگرانی و میل به کنترل است؛ واکنشی که برای شخص بیمار میتواند هم پناهبخش باشد و هم خفهکننده.
« این انتخاب با شخصیتپردازی فیلم هماهنگ است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم از این تقابل برای نشاندادن تفاوت میان نیاز فرد به استقلال و نیاز خانواده به مراقبت استفاده میکند. شخصیتهای دیگر، از جمله دوستدختر آدم، نیز در برابر این وضعیت یکسان رفتار نمیکنند. برخی نقشها در حدی محدود باقی میمانند و فرصت کافی برای عبور از کارکرد داستانی خود پیدا نمیکنند، اما حضورشان به فیلم امکان میدهد تجربهٔ بیماری را از زاویهٔ اطرافیان نیز ببیند.
درمانگر و محدودیت شخصیتهای فرعی آنا کندریک در نقش کاترین، درمانگری جوان، با ظرافتی آرام و دلنشین ظاهر میشود. رابطهٔ او با آدم یکی از راههایی است که فیلم از طریق آن، موضوع گفتوگو دربارهٔ احساسات را وارد داستان میکند؛ شخصیتی که میکوشد شنونده باشد، اما خود نیز بیتجربه و در حال یادگیری است.
این ویژگی بالقوه میتوانست به شخصیتی چندلایه و مستقل منجر شود، ولی فیلم بیشتر به جایگاه او در مسیر روانی قهرمان توجه دارد تا جهان درونی خودش. در نتیجه، بخشی از ظرفیت کاترین در حد امکان باقی میماند و برخی جنبههای نقش به آشنایی کلیشهایِ «درمانگر جوان و تازهکار» نزدیک میشود. این مسئله بهطور کلی دربارهٔ شماری از شخصیتهای فرعی نیز صدق میکند.
فیلم بهخوبی میداند قهرمان و نزدیکترین همراهش را چگونه زنده کند، اما همیشه برای دیگران زمان و عمق مشابهی فراهم نمیآورد. بااینحال، این کاستی از محور اصلی اثر نمیکاهد؛ فقط سبب میشود جهان پیرامون آدم گاهی بیش از اندازه تابع تجربهٔ او به نظر برسد. روایت و ریتم روایت «۵۰/۵۰» از ساختاری ساده و خطی پیروی میکند.
« فیلم از این تقابل برای نشاندادن تفاوت میان نیاز فرد به استقلال و نیاز خانواده به مراقبت استفاده میکند. »
قوتها و کاستیها
این سادگی به فیلم اجازه میدهد توجه خود را به تغییرات عاطفی آدم و کیفیت رابطههایش معطوف کند، اما در نیمهٔ دوم، بعضی مسیرها و جهتگیریهای داستانی برای تماشاگر باتجربه زودتر قابلحدس میشوند. پیشبینیپذیری بهتنهایی الزاماً ضعف نیست؛ مهم این است که مسیر آشنا بتواند در جزئیات، تجربهای تازه بسازد.
فیلم در بسیاری از لحظهها از عهدهٔ این کار برمیآید، ولی همیشه موفق نمیشود از قراردادهای آشنای درام بیماری فاصله بگیرد. ریتم نیز در بخشهایی آرامتر از نیاز داستان میشود. این مکثها گاهی با حالوهوای فرساینده و تکرارشوندهٔ درمان تناسب دارند، اما گاهی حس میشود فیلم در همان فضای عاطفی بیش از اندازه توقف کرده است.
کارگردانی جاناتان لوین، در مجموع، از نمایشگری پرزرقوبرق پرهیز میکند و به بازیها و جزئیات روزمره مجال میدهد؛ انتخابی که با صداقت اثر همخوان است، هرچند نمیتواند تمام نوسانهای ریتم را از میان ببرد. جمعبندی «۵۰/۵۰» بیش از آنکه فیلمی دربارهٔ غلبهٔ قهرمانانه بر بیماری باشد، دربارهٔ زیستن با ترس و ندانستن است.
نقطهٔ قوتش در صمیمیت، بازی طبیعی جوزف گوردون لویت و رابطهٔ پرتناقض میان طنز و اندوه نهفته است. فیلم از بیماری موضوعی برای تحریک سادهٔ احساسات نمیسازد و میپذیرد که کنار اضطراب، همچنان جایی برای شوخی، دلخوری و لحظههای عادی باقی میماند. در برابر این دستاوردها، روایت گاهی قابلپیشبینی میشود، چند شخصیت فرعی مجال رشد کامل نمییابند و تغییر لحن در بعضی صحنهها اندکی ناهموار است.
« پیشبینیپذیری بهتنهایی الزاماً ضعف نیست؛ مهم این است که مسیر آشنا بتواند در جزئیات، تجربهای تازه بسازد. »
جمعبندی
بااینهمه، اثر در مجموع تصویری انسانی و زمینی از حمایت، ترس و دوستی ارائه میدهد؛ تصویری که نه بیماری را کوچک میشمارد و نه زندگی را به آن فرو میکاهد. 50/50 در همین تعادلِ شکننده است که صمیمیت و ماندگاری خود را پیدا میکند.
« 50/50 در همین تعادلِ شکننده است که صمیمیت و ماندگاری خود را پیدا میکند. »



ثبت دیدگاه