نقد و بررسی
نقد 30 روز شب روزهای تاریک (30 Days of Night: Dark Days) | 2010
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
دنبالهای میان سوگ و انتقام «۳۰ روز شب: روزهای تاریک» داستان استلا را پس از فاجعهٔ بارو دنبال میکند؛ زنی که از کشتار خونآشامها جان بهدر برده، اما از آنچه پشت سر گذاشته رهایی نیافته است. او به لسآنجلس میرود و با آشکارکردن وجود خونآشامها، خود را در معرض خطر قرار میدهد؛ اقدامی که هم از میل به انتقام سرچشمه میگیرد و هم تلاشی است برای واداشتن جهان به دیدن حقیقتی که ترجیح میدهد انکارش کند.
پس از همراهشدن با گروهی از شکارچیان، استلا وارد نبردی میشود که دامنهاش از بقا و انتقام فراتر میرود و به رویارویی با لیلیت، ملکهٔ خونآشامها، میرسد. این ادامه، در اصل، میکوشد از دل سوگ شخصیت محوری خود ماجرایی تازه بسازد؛ اما پیوند میان این دو وجه همواره استوار نمیماند. تغییر میدان، تغییر حالوهوا یکی از مهمترین تصمیمهای فیلم، جابهجایی از باروی یخزده به لسآنجلس است.
فیلم نخست، هراس را از دل جغرافیایی بسته و شرایطی استثنایی بیرون میکشید: شهری کوچک در تاریکی طولانی، محصور میان سرما و مهاجمانی که امکان گریز را از ساکنان میگرفتند. در «روزهای تاریک»، فضای شهری و محیطهای بسته جای آن گسترهٔ برفی را میگیرند. این تغییر بالقوه میتواند تعلیق را از نو تعریف کند؛ تهدید این بار در دل شهری پرجمعیت پنهان است و آدمها باید در میان جمعیت، خطر را تشخیص دهند.
بااینحال، فیلم کمتر از ظرفیت این تضاد بهره میبرد. لسآنجلس بهجای آنکه به حضوری زنده و تهدیدآمیز بدل شود، اغلب زمینهای برای تعقیبوگریز و درگیری است. عنوان فیلم نیز وعدهٔ تاریکیای را تداعی میکند که در تصویر و روایت، بهندرت با همان نیروی ویژهٔ فیلم نخست بازمیگردد. محیطها تیرهاند، اما تیرگی بهتنهایی جایگزین حس محاصره و بیپناهی نمیشود.
« تغییر میدان، تغییر حالوهوا یکی از مهمترین تصمیمهای فیلم، جابهجایی از باروی یخزده به لسآنجلس است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از ظاهر سرد و خونآلود مجموعه فاصلهٔ کامل نمیگیرد، ولی آن کیفیت غریب و منزوی را که بخش مهمی از هویت قسمت پیشین بود، به شکلی کمرنگتر بازآفرینی میکند. استلا؛ قهرمانی که سوگ را به حرکت درمیآورد کانون عاطفی داستان، استلا است. انگیزهٔ او روشن است: مرگ همسرش، اِبن، زخمی است که نه زمان و نه دورشدن از بارو آن را التیام ندادهاند.
او با تصمیمهای خطرناک خود، سوگ را به کنش بدل میکند و بهجای پذیرش خاموش فقدان، در پی مقابله با عاملان آن برمیآید. این انتخاب به شخصیت وجهی سرسخت میبخشد و امکان میدهد که داستان انتقام، در کنار ماجرای خونآشامی، موضوعی انسانیتر داشته باشد. بااینحال، فیلم همیشه فرصت نمیدهد این سوگ بهتدریج در رفتار و رابطههای استلا ریشه بدواند.
گاه آنچه باید کشمکشی درونی و پیچیده باشد، به توضیحی صریح دربارهٔ انگیزهٔ شخصیت محدود میشود. انتخاب کیلی سانچز در نقش استلا نیز برای تماشاگرانی که فیلم نخست را به یاد دارند، بخشی از تجربهٔ دنباله است؛ بازیگر اصلی این نقش در قسمت پیشین بازنگشته و تغییر چهره میتواند پیوستگی عاطفی دو فیلم را اندکی مختل کند.
سانچز میکوشد استلا را زنی مصمم و آسیبدیده نشان دهد، اما فیلمنامه بهندرت مواد کافی برای عمیقترکردن این تصویر فراهم میآورد. شکارچیان و گسترش جهان داستان پیوستن استلا به گروه شکارچیان، مسیر روایت را از وحشتِ محاصره به ماجرای گروهی و عملیاتمحور تغییر میدهد. این جابهجایی، در سطح ایده، جذاب است: بازماندهای از فاجعهٔ بارو با کسانی همراه میشود که پیشتر با خونآشامها درگیر بودهاند و اکنون میخواهند به قلب ساختار آنها نزدیک شوند.
« استلا؛ قهرمانی که سوگ را به حرکت درمیآورد کانون عاطفی داستان، استلا است. »
شخصیتها و اجرا
حضور لیلیت نیز راهی برای گستردهترکردن جهان داستان است؛ خونآشامها دیگر صرفاً مهاجمانی بینام نیستند و فیلم میکوشد از سلسلهمراتب و سازمان درونی آنها تصویری ارائه کند. اما گسترش جهان داستانی، بهخودیخود، به معنای ژرفاشدن آن نیست. اعضای گروه بیشتر کارکرد روایی دارند تا شخصیتهایی با مسیرهای متمایز و کشمکشهای قانعکننده.
اختلافها و تصمیمهایشان گاهی بهجای آنکه از تفاوت دیدگاه یا ترسهای فردی برخیزد، وسیلهای برای پیشبردن صحنهٔ بعدی به نظر میرسد. از همین رو، همکاری گروه کمتر حس یک طرح سنجیده را منتقل میکند و بیشتر به مجموعهای از واکنشهای لحظهای بدل میشود. رابطهٔ انسانها با خونآشامها نیز، با وجود بذرهای جالبی که در روایت کاشته میشود، به اندازهای که میتوانست بسط نمییابد.
اکشن و وحشتی که همیشه به مقصد نمیرسد صحنههای شکار و رویارویی، بخشهایی از فیلم را پرتحرک میکنند. خونآشامها همچنان موجوداتی خشن و خونریزند و فیلم در نمایش خشونت از محافظهکاری چندانی پرهیز نمیکند. درگیریها میتوانند برای تماشاگر علاقهمند به وحشت خونآشامی سرگرمکننده باشند، بهخصوص زمانی که فیلم از سرعت و غافلگیری برای ایجاد تنش بهره میبرد.
این لحظهها یادآوری میکنند که مادهٔ خامِ مناسبی برای یک دنبالهٔ پرهیجان در اختیار فیلم بوده است. مشکل آنجاست که وضوح بصری و تعلیق همیشه همپای این انرژی پیش نمیروند. در شماری از صحنههای تاریک، تشخیص موقعیت افراد و جزئیات کنش دشوار میشود؛ این ابهام بهجای آنکه هراسآفرین باشد، ممکن است تماشاگر را از ماجرا جدا کند.
« اما گسترش جهان داستانی، بهخودیخود، به معنای ژرفاشدن آن نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
همچنین فیلم گاهی به جای ساختن ترس از راه انتظار، سکوت و تهدیدی که در قاب حضور دارد، به درگیری مستقیم تکیه میکند. نتیجه آن است که خشونت دیده میشود، اما همیشه به وحشت مؤثر تبدیل نمیشود. خونآشامها ظاهر و نیروی تهدیدکننده دارند، ولی آن حسِ ناشناخته و هولناکی که باید در پسِ حضورشان جریان داشته باشد، در این قسمت کمرنگتر است.
ریتم، دیالوگ و فرسایش تنش ریتم فیلم در آغاز وعدهٔ ماجرایی پرکشش میدهد، اما با پیشرفت داستان، انرژی روایت افت میکند. فیلم برای معرفی گروه، توضیح قواعد جهان خود و آمادهکردن رویاروییهای بعدی، زمان زیادی صرف میکند؛ بااینحال، این اطلاعات همیشه در دل کنش یا رابطهٔ شخصیتها جای نمیگیرند.
بخشی از دیالوگها همان چیزهایی را دوباره توضیح میدهند که تصویر یا موقعیت پیشتر روشن کرده است. این تکرار، نه به فهم جهان داستان کمک چشمگیری میکند و نه به شخصیتها عمق میبخشد؛ بلکه گاه ضرباهنگ را کندتر میسازد. از سوی دیگر، فیلم میان صحنههای گفتوگو و بخشهای اکشن تعادلی کاملاً موفق برقرار نمیکند.
گفتوگوها بهجای افزودن لایهای تازه به ماجرا، بعضی اوقات در حکم توقفی میان دو رویاروییاند. در نتیجه، لحظههای پرتحرک نیز همیشه توان بازگرداندن تعلیق را ندارند؛ زیرا تماشاگر پس از چند نوبت توقف و توضیح، ممکن است از کشاکش اصلی فاصله گرفته باشد. این فرسایش، مهمترین مانع فیلم در حفظ توجه مخاطب است: ایدهٔ مرکزی ظرفیت ادامهدادن دارد، اما روایت نمیتواند آن را با شتاب و انسجامی یکنواخت پیش ببرد.
« نتیجه آن است که خشونت دیده میشود، اما همیشه به وحشت مؤثر تبدیل نمیشود. »
قوتها و کاستیها
جمعبندی «۳۰ روز شب: روزهای تاریک» از مصالحی برخوردار است که میتوانستند دنبالهای قابلاعتنا بسازند: بازماندهای که سوگ را به انگیزهٔ نبرد تبدیل کرده، تهدیدی که از یک شهر دورافتاده به محیطی شهری گسترش یافته و فرصتی برای آشنایی بیشتر با جهان خونآشامها. فضای تیره، خشونت بیپرده و برخی صحنههای شکار، لحظههایی سرگرمکننده پدید میآورند؛ اما این امتیازها در برابر افت ریتم، شخصیتپردازی کمعمق و صحنههایی که در تاریکی بیش از حد مبهم میشوند، همواره پایدار نمیمانند.
فیلم همچنین در پیوند با قسمت نخست گرفتار دوگانگی است: میخواهد از میراث بارو بهره ببرد، اما نمیتواند همان حس انزوا و اضطراب را بازآفرینی کند؛ میخواهد جهان مجموعه را گسترش دهد، اما همیشه جزئیات تازه را به درامی قانعکننده تبدیل نمیکند. حاصل، دنبالهای است که ایدههایی جذاب و لحظاتی پرتحرک دارد، ولی با کشآمدن روایت و افت تدریجی تنش، از نیروی آغازین خود فاصله میگیرد.
برای مخاطبی که صرفاً در جستوجوی اکشن خونآشامی است، بخشهایی از فیلم میتواند جذاب باشد؛ اما کسانی که بیش از هر چیز از قسمت نخست، فضای هولناک و تعلیقِ نفسگیرش را به یاد دارند، احتمالاً اینجا با تجربهای کماثرتر روبهرو خواهند شد.
ثبت دیدگاه