نقد و بررسی
نقد 30 Beats | 2012
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی که از برخوردها ساخته میشود «۳۰ ضربان» ساختهٔ الکسیس لوید، فیلمی مستقل از سال ۲۰۱۲ است که در نیویورک میگذرد و با زنجیرهای از برخوردهای عاشقانه و جنسی، زندگی ده شخصیت را به یکدیگر پیوند میدهد. نقطهٔ آغاز، تصمیم جولی برای تجربهٔ نخستین رابطهٔ جنسی است؛ اما فیلم خیلی زود از یک داستان فردی فاصله میگیرد و به شبکهای از خواستهها، انتخابها و پیامدها بدل میشود.
در این شبکه، هر دیدار راهی به سوی شخصیت دیگری باز میکند و روایت، همچون زنجیری پیوسته، از یک نفر به نفر بعد میرسد. فیلم در حدود سه روز جریان دارد و همین فشردگی زمانی، به ماجرا حسِ موجی کوتاه اما پرتنش میبخشد. میل؛ نه فقط شهوت، بلکه طلبِ نزدیکی یکی از وجوه جالب فیلم، آن است که میل را صرفاً نیرویی جسمانی تصویر نمیکند.
شخصیتها در پی رابطهاند، اما نیازشان همیشه با آنچه میگویند یا انجام میدهند یکی نیست. گاه میل بهانهای برای لمسکردن دیگری است؛ گاه راهی برای فرار از تنهایی، آزمودن مرزهای شخصی یا جلب توجه. فیلم از این منظر، بیش از آنکه دربارهٔ رابطهٔ جنسی باشد، دربارهٔ فاصلهٔ میان صمیمیتی است که آدمها میخواهند و صمیمیتی که عملاً توان ساختنش را دارند.
« فیلم در حدود سه روز جریان دارد و همین فشردگی زمانی، به ماجرا حسِ موجی کوتاه اما پرتنش میبخشد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این نگاه، جولی را به نقطهٔ شروع مناسبی بدل میکند. تصمیم او از کنجکاوی و میل به تجربه میآید، اما در پسِ آن پرسشهایی دربارهٔ اعتماد، آسیبپذیری و معنای صمیمیت نیز حضور دارند. بااینحال، فیلم همهٔ این پرسشها را به یک اندازه پی نمیگیرد. گاه موقعیت چنان سریع به برخورد بعدی میرسد که مجال چندانی برای ماندن در تردیدها و احساسات شخصیتها باقی نمیماند.
نیویورک در گرمای تابستان گرمای تابستانی نیویورک در فیلم تنها یک جزئیات اقلیمی نیست؛ بخشی از حالوهوای روانی اثر است. حرارت هوا، فضاهای بسته و رفتوآمد بیقرار شخصیتها، کشش و ناآرامی را به تجربهای ملموس تبدیل میکنند. شهر نیز بیش از آنکه پسزمینهای خنثی باشد، مانند بستری برای برخوردهای اتفاقی عمل میکند: آدمها در آن به هم نزدیک میشوند، از یکدیگر فاصله میگیرند و ناخواسته وارد مسیر زندگی هم میشوند.
این کیفیت شهری با ساختار فیلم تناسب دارد. نیویورکِ «۳۰ ضربان» تصویری از تنهایی در میان جمعیت است؛ مکانی که امکان دیدارهای پیدرپی را فراهم میکند، بیآنکه لزوماً رابطهای پایدار یا عمیق تضمین کند. گرما در این میان به بیقراری شخصیتها شکل میدهد و به نظر میرسد میلِ آنان را تشدید میکند.
« این نگاه، جولی را به نقطهٔ شروع مناسبی بدل میکند. »
شخصیتها و اجرا
بااینهمه، این پیوند میان فضا و عاطفه بیشتر در سطح حسوحال موفق است تا در قالب جزئیاتی که جهان هر شخصیت را مستقل و کامل بسازند. ساختار زنجیرهای؛ ایدهای پرظرفیت با تمرکزی ناپایدار ساختار اپیزودیک فیلم مهمترین امتیاز و درعینحال یکی از محدودیتهای آن است. عبور از یک شخصیت به شخصیت دیگر، کنجکاوی میآفریند: هر برخورد، مخاطب را با رابطهای تازه و صورت دیگری از میل روبهرو میکند.
این پیوندها همچنین نشان میدهند که انتخابهای خصوصی آدمها در خلأ رخ نمیدهند؛ هر کنش ممکن است بر زندگی دیگری اثر بگذارد، حتی اگر آن دو از پیامدهای زنجیرهایِ رفتارشان خبر نداشته باشند. اما همین روش گاهی به پراکندگی میانجامد. بعضی گذارها چنان سریعاند که رابطهٔ تازه پیش از آنکه از نظر عاطفی ریشه بدواند، جای رابطهٔ قبلی را میگیرد.
در نتیجه، ساختار بیش از آنکه همیشه حسِ پیوندی عمیق بسازد، ممکن است همچون ردیفی از موقعیتهای جداگانه به نظر برسد. ایدهٔ مرکزی روشن است، اما اجرای آن در بخشهایی تمرکز خود را از دست میدهد؛ ضرباهنگی که گاه تازگی میآفریند و گاه فرصتِ مکث و تأمل را از فیلم میگیرد. شخصیتها میان تیپ و فردیت ده شخصیت، دامنهای گسترده از تجربهها و نگرشها را نمایندگی میکنند: از جولی و آدام تا اریکا، دیهگو، لورا، مت، کیم، جولیان و آلیس.
« اما همین روش گاهی به پراکندگی میانجامد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تنوع این گروه به فیلم امکان میدهد که رابطه را از زاویههای متفاوت بنگرد و از تبدیلشدن به یک عاشقانهٔ متعارف بگریزد. بازیگران شناختهشدهای چون کوندو لا رشاد، جاستین کرک، جنیفر تیلی و لی پیس نیز به این مجموعه حضور و تمایز میبخشند. بااینحال، شمار زیاد شخصیتها هزینهای روایی دارد.
برخی از آنان بیشتر کارکردی در زنجیرهٔ داستان دارند تا زندگی درونیِ پرداختشدهای مستقل. مخاطب با میل یا موقعیت آنان آشنا میشود، ولی همیشه فرصت نمییابد ترسها، پیشینه و تناقضهایشان را بشناسد. در نتیجه، بعضی شخصیتها به جای آنکه بهتدریج در ذهن جا بگیرند، بیشتر همچون ایستگاههایی میان دو بخش روایت عمل میکنند.
فیلم بهویژه میتوانست درنگ بیشتری بر تردیدهای جولی داشته باشد؛ زیرا تصمیم آغازین او ظرفیت آن را دارد که به کاوشی ظریفتر دربارهٔ تجربه و خودشناسی بدل شود. گفتوگو و لحن گفتوگوهای فیلم میکوشند میل و رابطه را به موضوعی صریح و قابل گفتوگو تبدیل کنند. این انتخاب با جهان اثر هماهنگ است: شخصیتها دربارهٔ خواستههای خود حرف میزنند، گاه با لحنی بیپرده و گاه در قالب شوخی یا اعتراف.
« بااینحال، شمار زیاد شخصیتها هزینهای روایی دارد. »
قوتها و کاستیها
اما صراحت بهتنهایی به طبیعیبودن نمیانجامد. در برخی صحنهها، دیالوگها بیش از آنکه از موقعیت و شخصیت بجوشند، به نظر میرسد برای بیان ایدهای دربارهٔ سکس، آزادی یا صمیمیت نوشته شدهاند. همین امر از باورپذیری لحظهها میکاهد. لحن فیلم نیز میان کمدی عاشقانه، درام رابطهمحور و اثری دربارهٔ میل در نوسان است.
این آمیختگی بالقوه میتوانست به پیچیدگی اثر بیفزاید، اما هر سه وجه همیشه به تعادل نمیرسند. لحظهای که قرار است شوخطبعانه باشد، گاهی تصنعی جلوه میکند؛ لحظهای که باید عاطفی باشد، ممکن است بهسرعت با موقعیتی تازه قطع شود. فیلم در بهترین حالت، از این تغییر لحن برای نشاندادن ناسازگاری میان خواستهها و واقعیت استفاده میکند؛ در ضعیفترین حالت، انسجام احساسی خود را از دست میدهد.
جمعبندی «۳۰ ضربان» ایدهای روشن و جذاب دارد: زنجیرهای از برخوردهای انسانی که در آن میل، تنهایی و نیاز به صمیمیت به هم گره میخورند. گرمای نیویورک و ساختار پیوستهٔ روایت، به فیلم حالوهوایی بیقرار میدهند و نگاه آن به رابطه را از قالب یک عاشقانهٔ ساده بیرون میآورند. در عین حال، پراکندگی روایت، کمعمقی برخی شخصیتها و گفتوگوهای گاه نمایشی، مانع میشوند که همهٔ ظرفیت این ایده به تجربهای یکپارچه بدل شود.
« اما صراحت بهتنهایی به طبیعیبودن نمیانجامد. »
جمعبندی
ارزش فیلم بیش از آنکه در پرداخت کامل هر شخصیت باشد، در تصویری است که از آدمهای در جستوجوی نزدیکی میسازد؛ آدمهایی که ممکن است خواستههایشان را با نیازهای عاطفیشان اشتباه بگیرند و در همین فاصله، راهی به سوی شناخت خود پیدا کنند. «۳۰ ضربان» اثری ناهموار اما قابلتأمل است: زنجیرهاش همیشه محکم و باورپذیر نیست، ولی پرسش مرکزیاش ــ اینکه آیا میل میتواند ما را به صمیمیت برساند ــ تا پایان در ذهن باقی میماند.



ثبت دیدگاه