نقد و بررسی
نقد ۲۲ ژوئیه (22 July) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی میان فاجعه و پیامد فیلم «۲۲ ژوئیه» ساختهٔ پل گرینگرس، نه فقط بازسازی یک حملهٔ تروریستی، بلکه تلاشی برای ترسیم دامنهٔ طولانی و چندوجهیِ پس از آن است. فیلم به جای آنکه تمام وزن خود را بر لحظهٔ خشونت بگذارد، روایتی سهلایه میسازد: تجربهٔ بازماندگان، واکنش نهادهای سیاسی و دشواریهای حقوقیِ رسیدگی به پرونده.
این انتخاب، اثر را از بازنمایی صرفِ فاجعه دور میکند و پرسشی دشوارتر پیش میکشد: چگونه میتوان پس از چنان رویدادی دوباره به زندگی، جامعه و آینده اندیشید؟ ساختار چندبخشی فیلم در کلیت خود سنجیده است، هرچند همیشه به یک اندازه متوازن نمیماند. داستان بازماندهای نوجوان، بهویژه در بخشهای مربوط به بازیابی جسمی و روانی، مرکز عاطفی اثر را شکل میدهد.
در کنار آن، چهرههای سیاسی و حقوقی نشان میدهند که فاجعه در سطح فردی محصور نمیماند؛ به حافظهٔ عمومی، مسئولیت نهادی و معنای عدالت نیز گره میخورد. بااینحال، جابهجایی میان این مسیرها گاهی حس گسست پدید میآورد و برخی خطهای داستانی فرصت نمییابند به اندازهٔ کافی عمق پیدا کنند. بازسازی خشونت و مسئلهٔ بازنمایی گرینگرس در بازنمایی لحظات حمله از شیوهای نزدیک به مستند بهره میگیرد: دوربین متحرک، قابهای پراضطراب و ریتمی که تماشاگر را در دل آشفتگی نگه میدارد.
این شیوه نه به دنبال زیباسازی خشونت است و نه به آن شکل قهرمانانه میدهد. همین خونسردیِ ظاهری، صحنهها را سنگینتر میکند؛ زیرا دوربین با تأکید نمایشی و موسیقی احساساتی، مخاطب را به واکنشی ازپیشتعیینشده وادار نمیسازد. اما واقعگرایی در چنین اثری امری بیطرف و بیهزینه نیست. بازسازی خشونت واقعی میتواند هم حافظهٔ قربانیان را به رسمیت بشناسد و هم ناخواسته توجه را دوباره به عامل خشونت معطوف کند.
« ساختار چندبخشی فیلم در کلیت خود سنجیده است، هرچند همیشه به یک اندازه متوازن نمیماند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم میکوشد این خطر را با گسترش روایت به سوی بازماندگان و پیامدهای اجتماعی مهار کند، ولی کاملاً از آن رها نمیشود. تمرکز بر آمادهسازی و حضور مهاجم، از یک سو برای فهم سازوکار روایت ضروری است و از سوی دیگر ممکن است تصویری بیش از اندازه منسجم یا مسلط از او بسازد؛ چیزی که با ماهیت آشفته و غیرقابلفهم خشونت سیاسی در تنش قرار میگیرد.
بازمانده؛ بدن زخمی و ارادهٔ بازگشت نیرومندترین بخش فیلم، مسیر بازماندهٔ نوجوان است؛ مسیری که بقا را به رخدادی پایانیافته تقلیل نمیدهد. زنده ماندن، در این روایت، آغاز دورهای دشوار از درمان، ناتوانی، خاطره و بازتعریف خویشتن است. فیلم با جزئیات نشان میدهد که آسیب تنها در بدن باقی نمیماند: بر رابطهٔ فرد با خانواده، آینده و تصویری که از خود داشته نیز سایه میاندازد.
ازاینرو، بازگشت به زندگی به شکلی ساده و خطی روایت نمیشود و هر گام رو به جلو در کنار فرسودگی و تردید قرار میگیرد. بازی جوناس استراند گراولی در نقش ویلجار هانسن، بهویژه در همین بخشها، از مهمترین دستاوردهای فیلم است. او شخصیت را به نمادی بینقص از امید تبدیل نمیکند؛ شکنندگی، خشم و آسیبپذیری او در کنار ارادهاش باقی میماند.
این پرهیز از قهرمانسازیِ آسان، عواطف اثر را باورپذیرتر میسازد. خانواده نیز صرفاً حضوری حمایتی و حاشیهای ندارد؛ واکنشهای گوناگون اعضای آن نشان میدهد که بحران، شبکهای از روابط نزدیک را دگرگون میکند. سیاست، عدالت و محدودیت پاسخها لایهٔ سیاسی فیلم به واکنش دولت و جامعه در برابر حمله میپردازد، بیآنکه آن را به خطابهای ساده دربارهٔ خیر و شر تبدیل کند.
« زنده ماندن، در این روایت، آغاز دورهای دشوار از درمان، ناتوانی، خاطره و بازتعریف خویشتن است. »
شخصیتها و اجرا
این بخش یادآور میشود که پاسخ به خشونت سیاسی تنها با محکومکردن عامل آن کامل نمیشود؛ جامعه باید دربارهٔ آزادی، امنیت، مسئولیت و ارزشهای دموکراتیک خود نیز تصمیم بگیرد. فیلم، در بهترین لحظاتش، نشان میدهد که مقاومت در برابر نفرت لزوماً در قالب انتقام ظاهر نمیشود و ممکن است به پافشاری بر قانون و اصول مدنی وابسته باشد.
خط داستانی وکیل مدافع نیز ظرفیت دراماتیک قابلتوجهی دارد. دفاع از متهمی منفور، در اینجا به معنای تأیید عقاید یا اعمال او نیست؛ بلکه آزمونی برای سنجش تعهد جامعه به دادرسی عادلانه است. فیلم با قرار دادن این موقعیت در کنار تجربهٔ قربانیان، پرسشی اخلاقی میسازد: آیا دفاع قانونی از فردی که مرتکب خشونتی هولناک شده، بخشی از حفظ همان اصولی است که خشونت در پی نابودیشان بوده است؟
بااینحال، این بخش گاه بیشتر حامل ایده است تا مطالعهای عمیق از شخصیتها، و در نتیجه برخی پیچیدگیهای حرفهای و عاطفی آن مجال گسترش نمییابند. بازیگری و شیوهٔ کارگردانی آندرس دانیلسن لی در نقش مهاجم، شخصیتی سرد و کنترلشده میسازد که تهدیدش از رفتارهای پرهیاهو نمیآید، بلکه از فاصلهٔ عاطفی و قطعیت هولناکش ناشی میشود.
این انتخاب از تبدیل شخصیت به هیولایی نمایشی جلوگیری میکند، اما خود دشواری خاصی دارد: هرچه نمایش او دقیقتر و مسلطتر باشد، احتمال آن بیشتر است که مرکز توجه فیلم از قربانیان به تصویر او منتقل شود. گرینگرس این خطر را با بازگشت مداوم به زندگی بازماندگان کاهش میدهد، هرچند تعادل میان این دو قطب همیشه کامل نیست.
« خط داستانی وکیل مدافع نیز ظرفیت دراماتیک قابلتوجهی دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
کارگردانی در صحنههای پرتنش مؤثر است؛ حرکت دوربین و طراحی فضا حس ناامنی را منتقل میکند، بیآنکه آشفتگی به سردرگمی کامل بدل شود. در مقابل، نیمههای پس از حمله گاه از ضرباهنگی ناهموار رنج میبرند. گستردگی موضوع، فیلم را به شاخههای متعدد میکشاند و بعضی انتقالها بیش از آنکه ارگانیک باشند، کارکردی توضیحی پیدا میکنند.
تدوین، با وجود پیوند دادن بخشهای گوناگون، نمیتواند همیشه این نابرابری را پنهان کند. زبان سینمایی و فاصلهٔ عاطفی یکی از انتخابهای بحثبرانگیز اثر، روایت انگلیسیزبان آن است. چنین تصمیمی دامنهٔ مخاطبان بینالمللی را افزایش میدهد، اما ممکن است فاصلهای میان تجربهٔ تاریخی نروژ و بازنمایی سینمایی آن ایجاد کند.
در برخی لحظات، گفتوگوها و لحن اجرا اندکی مصنوعی به نظر میرسند؛ گویی بازیگران باید همزمان تجربهای محلی را بازگو کنند و در قالب زبانی بیرونی جای گیرند. این فاصله همیشه مانع اثرگذاری نیست، اما گاهی از حس طبیعیبودن موقعیت میکاهد. همچنین گرایش فیلم به توضیحدادنِ خطوط سیاسی و حقوقی میتواند بر ظرافت عاطفی آن فشار وارد کند.
اثر از یک سو میخواهد شاهدی بر فاجعه باشد، از سوی دیگر تصویری از نهادها و سازوکارهای دادرسی ارائه دهد و همزمان داستان بازماندگان را دنبال کند. حاصل، فیلمی است که اغلب تأثیرگذار است، اما در برخی بخشها بیش از حد به انتقال اطلاعات وابسته میشود. به همین دلیل، ممکن است تماشاگر بیش از آنکه به سکوتها و جزئیات انسانی مجال دهد، پیوسته به سوی مرحلهٔ بعدی روایت رانده شود.
« در مقابل، نیمههای پس از حمله گاه از ضرباهنگی ناهموار رنج میبرند. »
قوتها و کاستیها
احتیاط در برابر حقیقتِ بازسازیشده «۲۲ ژوئیه» بر رویدادهای واقعی بنا شده، اما فیلم داستانی هرگز معادل صورتجلسهٔ تاریخی نیست. انتخاب صحنهها، فشردهسازی زمان، ساخت گفتوگوها و تمرکز بر چند شخصیت، همگی بر برداشت مخاطب اثر میگذارند. بنابراین بهتر است فیلم را بازنمایی دراماتیک یک فاجعه دانست، نه منبعی نهایی برای شناخت همهٔ جزئیات یا انگیزههای افراد درگیر.
اثر در انتقال فضای ترس و پیامدهای انسانی نیرومند است، اما نمیتواند تمام زمینههای سیاسی و اجتماعی را در محدودهٔ روایت خود بگنجاند. این ملاحظه بهویژه دربارهٔ بازنمایی افراطگرایی اهمیت دارد. فیلم برخی باورهای نژادپرستانه و ایدئولوژیک عامل حمله را نشان میدهد، ولی نمایش آنها الزاماً به معنای واکاوی کامل خاستگاهشان نیست.
اگر روایت بیش از حد بر فرد مهاجم تکیه کند، ممکن است ساختارهای گستردهتری را که افراطگرایی در آن رشد میکند کمرنگ سازد؛ اگر هم از او فاصله بگیرد، امکان فهم سازوکارهای تبلیغ و نفرت محدود میشود. فیلم میان این دو نیاز حرکت میکند، اما پاسخ قطعی برای این تعارض ندارد؛ و شاید همین ناتمامی بخشی از مسئلهٔ اخلاقیِ اقتباس از چنین واقعهای باشد.
جمعبندی «۲۲ ژوئیه» اثری جدی و دشوار برای تماشا است که قوت اصلیاش را در پیوند دادن فاجعه با زندگی پس از آن مییابد. بازی باورپذیر جوناس استراند گراولی، کارگردانی پرتنش و توجه به روند طولانی بازسازی، به فیلم نیروی عاطفی میبخشند. در عین حال، پراکندگی ساختار، نوسان ضرباهنگ و پرسشهای حلنشده دربارهٔ شیوهٔ بازنمایی مهاجم، مانع از آن میشوند که اثر در تمام بخشها به یک اندازه نافذ باشد.
« انتخاب صحنهها، فشردهسازی زمان، ساخت گفتوگوها و تمرکز بر چند شخصیت، همگی بر برداشت مخاطب اثر میگذارند. »
جمعبندی
دستاورد مهم فیلم، وعدهٔ تسلی آسان نیست؛ بلکه یادآوری این حقیقت است که تابآوری، پاکشدنِ زخم یا بازگشت ساده به گذشته نیست. مقاومت در اینجا معنایی روزمره و دشوار دارد: ادامهدادن، حفظ پیوند با دیگران و پاسداری از اصول انسانی در برابر خشونتی که میخواهد آنها را بیاعتبار کند. همین نگاه، فیلم را از بازسازی صرف حادثه فراتر میبرد و به تأملی تلخ دربارهٔ حافظه، عدالت و امکان دوباره برخاستن بدل میسازد.



ثبت دیدگاه