نقد و بررسی
نقد زنان قرن بیستم (20th Century Women) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتِ بزرگشدن، نه قصهٔ یک قهرمان «20th Century Women» ساختهٔ مایک میلز، بیش از آنکه داستانی متکی بر حادثه و گرهافکنی باشد، پرترهای جمعی از آدمهایی است که در یک خانه و در برههای گذرا از زندگی کنار هم قرار میگیرند. فیلم در سال ۱۹۷۹ و در سانتا باربارا میگذرد؛ دوروتیا، مادری تنها و مستقل، میکوشد پسر نوجوانش جیمی را برای ورود به جهانی آماده کند که خودش نیز آن را بهتمامی نمیشناسد.
برای این کار از ابی و جولی کمک میگیرد؛ دو زن جوان که هر یک، با تجربهها و تناقضهای خاص خود، تصویری متفاوت از زنانگی و بلوغ پیش روی جیمی میگذارند. فیلم از همان آغاز، قهرمان واحدی را برنمیگزیند. جیمی محورِ ماجراست، اما جهان اثر به او محدود نمیشود. دوروتیا، ابی و جولی صرفاً راهنماهایی در مسیر رشد یک پسر نیستند؛ زندگی و سردرگمیهای خودشان را دارند و در همان حال که بر جیمی اثر میگذارند، از معاشرت با او و یکدیگر نیز تغییر میکنند.
این انتخاب، روایت را از الگوی معمول داستان بلوغ دور میکند: بهجای آنکه نوجوانی را سفری خطی به سوی پاسخ نهایی ببینیم، با رشتهای از تجربههای کوچک روبهرو میشویم که هیچکدام بهتنهایی معنای کامل زندگی را توضیح نمیدهند. مادری که عشق را با شناخت یکی نمیگیرد دوروتیا یکی از پیچیدهترین شخصیتهای فیلم است؛ نه به این دلیل که راز بزرگی در خود پنهان کرده، بلکه چون آگاهی و ناآگاهیاش همزمان در او حضور دارند.
او پسرش را عمیقاً دوست دارد و میخواهد به او کمک کند، اما عشق مادرانه تضمین نمیکند که بتواند جیمی را چنانکه هست ببیند. همین فاصله، هستهٔ عاطفی اثر را شکل میدهد: گاهی نزدیکترین آدمها به ما، با وجود دلبستگیشان، تصوری از ما دارند که با تجربهٔ درونیمان یکی نیست. دوروتیا بهجای آنکه نسخهای حاضر و آماده برای زندگی جیمی داشته باشد، میکوشد دیگران را وارد تربیت او کند.
« فیلم از همان آغاز، قهرمان واحدی را برنمیگزیند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این تصمیم هم از اعتمادبهنفس او خبر میدهد و هم از تردیدش. او میداند که نگاه خودش برای فهم پسرش کافی نیست؛ بااینحال، واگذاری بخشی از این مسئولیت نیز به معنای کنارکشیدن نیست. شخصیت او با شیوهٔ نگاهکردنش به جهان، شوخیهای خشک و کنجکاویاش دربارهٔ نسل جوان، از کلیشهٔ مادر فداکار یا مادر سختگیر فاصله میگیرد.
آنچه به او جان میبخشد، همین ناسازگاریهای انسانی است: زنی که گاه مطمئن به نظر میرسد، اما در برابر آینده و دگرگونیهای زمانه، پرسشهای خودش را دارد. سه زن و سه امکان متفاوت برای زیستن ابی و جولی مکمل یکدیگر نیستند؛ هرکدام راهی جداگانه برای مواجهه با جهان نشان میدهند. ابی، هنرمندی پانک و مستقل، با سبک زندگی و ظاهرش در برابر نظم محافظهکارانه میایستد؛ اما آزادی او به معنای مصونبودن از آسیبپذیری نیست.
زیر ظاهر سرکش و بیان صریحش، تنهایی و نگرانیهایی وجود دارد که فیلم بیآنکه آنها را به «درس زندگی» تبدیل کند، بهآرامی آشکار میسازد. ابی برای جیمی نمونهای از زنی است که قواعد را به پرسش میگیرد، اما برای تماشاگر بیش از آن، شخصیتی کامل و صاحب جهان درونی خود است. جولی در نقطهای دیگر از این طیف قرار دارد.
او نوجوانی باهوش، صریح و جسور است که نزدیکیاش به جیمی، پیوند دوستی را از مرزهای ساده و تعریفشده بیرون میبرد. رابطهٔ آنها نه بهراحتی در قالب عاشقانه میگنجد و نه صرفاً دوستی بیتنش است؛ جولی هم به جیمی نزدیک است و هم در پی حفظ استقلال و خواستهای خودش. دوروتیا نیز از نسلی دیگر میآید و با جهانبینی و عادتهایش یادآور میشود که هیچ نسلی نقطهٔ آغاز تاریخ نیست.
« این تصمیم هم از اعتمادبهنفس او خبر میدهد و هم از تردیدش. »
شخصیتها و اجرا
کنار هم قرارگرفتن این سه زن، نه تصویری جامع از همهٔ زنان قرن بیستم میسازد و نه ادعای چنین نمایندگیای دارد؛ ارزش فیلم در تفاوتهای مشخص و ملموس میان آنهاست. جیمی و دشواریِ آموزشدادن به دیگری جیمی در مرکز طرحی قرار میگیرد که بزرگترها برای کمک به رشدش میسازند، اما او نه شاگردی منفعل است و نه شخصیتِ کاملشدهای که صرفاً منتظر راهنمایی باشد.
مسئلهٔ اصلی این نیست که کدامیک از زنان پاسخ درست را به او میدهد؛ مسئله این است که آیا میتوان انسانی را با مجموعهای از توصیهها برای زندگی آماده کرد. هرکدام از آنها میکوشد بخشی از تجربهٔ خود را به او منتقل کند، اما جیمی ناگزیر باید با ابهامها و خطاهای خودش روبهرو شود. فیلم در ترسیم رشد او کمادعاست.
تغییراتش گاهی کوچک و دشوار برای تشخیصاند و ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار مسیری روشن و نقطهعطفهای آشکار دارند، ناکافی جلوه کنند. این محدودیت، در عین حال، با نگاه اثر همخوان است: بلوغ معمولاً با لحظهای واحد و باشکوه اتفاق نمیافتد، بلکه در پیوندهایی شکل میگیرد که شاید هنگام وقوع عادی به نظر برسند.
بااینهمه، از آنجا که توجه فیلم میان چند شخصیت تقسیم میشود، جیمی گاه بیش از آنکه صاحب مسیر دراماتیک مستقل باشد، به سطحی برای بازتاب ایدهها و خاطرههای دیگران بدل میشود. این یکی از دوگانگیهای مهم فیلم است: پراکندگی شخصیتها غنای جهانش را بیشتر میکند، اما تمرکز بر تحول نوجوان را کاهش میدهد.
فضا و فرم؛ لحن بصری
روایت اپیزودیک و ریتمِ مکث ساختار فیلم بیشتر به دفترچهای از خاطرهها شباهت دارد تا داستانی که با شتاب به سوی نتیجه حرکت کند. گفتوگوها، موقعیتهای روزمره، نشانههای فرهنگی و لحظههای کوتاه طنز یا اندوه، کنار هم قرار میگیرند و بهتدریج حالوهوای یک خانه و دورهای خاص را میسازند.
روایت از حرکت پرشتاب و تنشهای بزرگ فاصله میگیرد؛ بهجای آن، بر تکرارها و لحظههایی تکیه میکند که معنایشان پس از گذشت زمان روشنتر میشود. این شیوه گاهی تأثیرگذار است، چون به شخصیتها اجازه میدهد در میان اتفاقهای روزمره نفس بکشند. اما همان انتخاب ممکن است برای بخشی از مخاطبان پراکنده یا کند به نظر برسد.
بعضی گفتوگوها همچون قطعههایی جدا از یکدیگر ظاهر میشوند و پیوند دراماتیک میان آنها همیشه به اندازهای نیرومند نیست که تماشاگر را در مسیری واحد نگه دارد. فیلم از این گسستها برای بازنمایی خاطره و تجربهٔ زیسته بهره میبرد، اما گاهی مرز میان فرمِ آزاد و سستیِ روایی باریک میشود. اگر تماشاگر از سینمای شخصیتمحور و کمحادثه لذت ببرد، این مکثها میتوانند بخشی از جذابیت اثر باشند؛ اگر انتظار کشمکش فزاینده داشته باشد، همین ویژگی احتمالاً به مانعی بدل خواهد شد.
بازیها و کیفیتِ حضور بازی بازیگران، مهمترین تکیهگاه فیلم است. آنِت بنینگ به دوروتیا وقار و طنزی کمصدا میبخشد؛ او شخصیت را به چهرهای صرفاً دانا یا دلسوز تقلیل نمیدهد و اجازه میدهد تماشاگر گاه رفتارهایش را ستایش کند و گاه از فاصلهٔ میان نیت و نتیجهٔ آن آگاه شود. گرِتا گرویگ در نقش ابی، ترکیبی از انرژی و آسیبپذیری میسازد؛ بازی او از هیاهوی تصنعی پرهیز میکند و احساسات را در جزئیات حضور و گفتار جای میدهد.
« این شیوه گاهی تأثیرگذار است، چون به شخصیتها اجازه میدهد در میان اتفاقهای روزمره نفس بکشند. »
قوتها و کاستیها
اِل فنینگ نیز جولی را با آمیختگیِ جسارت و بیثباتیِ نوجوانی به تصویر میکشد. لوکاس جید زومان در نقش جیمی در میان این حضورهای پررنگ، لحن آرامتری دارد؛ همین آرامش با شخصیت نوجوانی که هنوز نمیداند از خود چه میخواهد، تناسب دارد. بازی بیلی کروداپ در نقش ویلیام نیز به فضای خانه بُعدی دیگر میافزاید و از آن یک محیط صرفاً زنانه و بسته نمیسازد.
نقطهٔ قوت گروه بازیگران آن است که روابط را بیشتر از راه شنیدن، مکثکردن و واکنشهای کوچک پیش میبرند تا با اعلام صریح احساسات. در فیلمی که بخش زیادی از وزن خود را بر گفتوگو میگذارد، این کیفیتِ حضور اهمیتی اساسی دارد. طراحی دوره و موسیقیِ خاطره سال ۱۹۷۹ در فیلم تنها یک تاریخ یا پسزمینهٔ تزئینی نیست.
فرهنگ جوانان، موسیقی و سبک پوشش در شکلگیری جهان شخصیتها نقش دارند و بر تفاوت نسلها سایه میاندازند. بااینحال، اثر چندان علاقهای ندارد که هر نشانهٔ تاریخی را به توضیحی جامعهشناختی بدل کند. جزئیات دوره بیشتر در بافت خانه، پوشش و سلیقهٔ شخصیتها حضور دارند و بهجای آنکه مخاطب را با نمایش پرزرقوبرق گذشته تحت تأثیر قرار دهند، حس روزمرگیِ آن را میسازند.
موسیقی نیز به همین دلیل کارکردی فراتر از همراهی احساسی دارد: بخشی از حافظهٔ فرهنگی شخصیتها و فضای نوجوانی آنهاست. حس نوستالژیک فیلم، البته، صرفاً ستایش گذشته نیست. خاطره در اینجا روشن و بینقص نیست؛ با تردید، فاصله و دانستنِ این نکته همراه است که آنچه در آن زمان بدیهی مینمود، بعدها چه معنایی پیدا خواهد کرد.
« اِل فنینگ نیز جولی را با آمیختگیِ جسارت و بیثباتیِ نوجوانی به تصویر میکشد. »
جمعبندی
فیلم از گذشته برای پناهگرفتن استفاده نمیکند، بلکه آن را همچون مقطعی نشان میدهد که در آن آدمها با همان ناآگاهی و امیدی زندگی میکنند که در هر دورهای تکرار میشود. جمعبندی «20th Century Women» فیلمی گرم، اندیشمند و اندکی نامنظم است؛ اثری که بیش از طرح داستانیِ پرکشش، به کیفیت حضور شخصیتهایش و ردپایی که در یکدیگر میگذارند اعتماد دارد.
نگاه دقیقش به رابطهٔ مادر و پسر، استقلال و آسیبپذیری زنان، و ناتوانیِ محبت در شناخت کامل دیگری، آن را از یک نوستالژی ساده دربارهٔ دههٔ هفتاد فراتر میبرد. فیلم در بهترین لحظههایش یادآوری میکند که تربیتکردن، دوستداشتن یا راهنماییکردن دیگری به معنای در اختیار داشتن پاسخ نیست؛ گاهی تنها کاری که میتوان کرد، حاضرماندن و پذیرفتنِ پیچیدگی اوست.
در مقابل، روایت اپیزودیک، ریتم کند و مسیر نهچندان برجستهٔ جیمی ممکن است مانع شکلگیری پیوندی یکدست با داستان شود. بااینحال، همین پراکندگی بخشی از حقیقت انسانی فیلم است: زندگی معمولاً به شکل فصلهای مرتب و نتیجههای روشن تجربه نمیشود. این اثر برای تماشاگرانی مناسبتر



ثبت دیدگاه