نقد و بررسی
نقد دو سه چیزی که از او میدانم (2 or 3 Things I Know About Her) | 1967
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان زن و شهر «دو یا سه چیزی که دربارهاش میدانم» بیش از آنکه داستان زنی را روایت کند، میکوشد از خلال زندگی او تصویری از شهری در حال دگرگونی بسازد. ژولیت، زن خانهدار و مادر دو فرزند، در پاریسی زندگی میکند که برجهای مسکونی، فروشگاهها و وعدههای مصرفیاش آرامآرام سیمای تازهای به شهر میدهند.
او برای تأمین هزینههای زندگی به تنفروشی روی میآورد؛ اما فیلم این وضعیت را نه بهصورت معمایی جنایی یا ملودرامی درباره سقوط فردی، بلکه همچون بخشی از سازوکار روزمره جامعه نشان میدهد. در اینجا زندگی خصوصی از مناسبات اقتصادی جدا نیست و شهر، خانه و بدن انسان در یک شبکه واحد از مبادله و ارزشگذاری قرار میگیرند.
عنوان فیلم نیز وعده شناختی قطعی نمیدهد. «دو یا سه چیز» از آغاز بر محدودیت دانستهها تأکید میکند: نه شخصیت را میتوان به تعریفی ساده فروکاست و نه شهر را با چند گزاره شناخت. آنچه میبینیم مجموعهای از لحظهها، نگاهها و اندیشههای ناتمام است؛ تکههایی که بیننده باید نسبتشان را با یکدیگر کشف کند.
روایتی که از قصه فاصله میگیرد ژانلوک گدار در این اثر از الگوی معمول روایت فاصله میگیرد. فیلم مسیر روایی خطی و پرحادثهای ندارد که با بحران آغاز شود و به حلوفصل برسد. روزمرگی ژولیت، گفتوگوهای پراکنده، نماهایی از محیط شهری و اندیشههای راوی در کنار هم قرار میگیرند، بیآنکه همواره در خدمت پیشبرد یک داستان سرراست باشند.
« عنوان فیلم نیز وعده شناختی قطعی نمیدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نتیجه، فیلمی است که بیشتر به جستاری سینمایی شباهت دارد تا درامی متعارف. ساختار غیرخطی صرفاً بازی فرمی نیست؛ خودِ این گسست، تصویری از تجربه انسانی در جهانی شتابزده و پراکنده به دست میدهد. این انتخاب هم سرچشمه نیروی فیلم است و هم عامل دشواری آن. گدار تماشاگر را از تکیهگاههای معمول محروم میکند: اطلاعات کامل درباره شخصیتها نمیدهد، صحنهها را همیشه با توضیح به هم نمیدوزد و اجازه نمیدهد روایت بهسادگی به یک پیام نهایی ختم شود.
چنین رویکردی میتواند ذهن را فعال کند، اما گاه نیز حس سرگردانی و فاصله به وجود میآورد. فیلم از مخاطب میخواهد بهجای انتظار برای پاسخ، در خودِ پرسشها مکث کند. ژولیت؛ شخصیت یا نشانه؟ ژولیت در مرکز فیلم قرار دارد، اما به معنای رایج کلمه قهرمانی نیست که از آغاز تا پایان دگرگونیای روشن را تجربه کند.
او در موقعیتهای روزمره دیده میشود: میان خانه، خرید، مراقبت از فرزندان و ملاقاتهای کاری. فیلم درباره او اطلاعاتی میدهد، اما بخشهایی از شخصیتش را عمداً نادیده یا مبهم باقی میگذارد. همین فاصله میان آنچه میدانیم و آنچه نمیدانیم، با عنوان اثر هماهنگ است. ژولیت در عین حال فردی مشخص و تصویری گستردهتر از زنان و شهر است.
بدن او در مناسبات اقتصادی به کالا تبدیل میشود، اما فیلم نمیگذارد این واقعیت تنها به سرنوشت شخصی او محدود بماند. پرسش اصلی این نیست که او را چگونه باید قضاوت کرد؛ بلکه این است که چه نوع نظمی، انتخابها و نیازهای او را شکل داده است. گدار رابطه میان میل، پول و مصرف را به مسئلهای اجتماعی بدل میکند.
« نتیجه، فیلمی است که بیشتر به جستاری سینمایی شباهت دارد تا درامی متعارف. »
شخصیتها و اجرا
با این همه، استعاریکردن شخصیت گاهی بهای خود را دارد: ژولیت ممکن است بیش از آنکه انسانی مستقل به نظر برسد، حامل اندیشههای فیلمساز جلوه کند. از همینجاست که ابهام او برای برخی تماشاگران تأملبرانگیز و برای برخی دیگر دورکننده است. مصرفگرایی و اقتصاد بدن یکی از محورهای اصلی فیلم، پیوند میان مصرفگرایی و تنفروشی است.
گدار جامعهای را به تصویر میکشد که کالاها، تبلیغات و خواستِ خرید در آن حضوری پیوسته دارند. در چنین جهانی، آدمها نیز در معرض تبدیلشدن به ابزار و کالا قرار میگیرند. فیلم با کنار هم گذاشتن زندگی خانگی، خرید و کار جنسی، شباهتی ناراحتکننده میان منطق بازار و مناسبات انسانی ترسیم میکند: هر دو میتوانند بدن و زمان را به چیزی قابلمبادله تبدیل کنند.
این تشبیه از نظر فکری جسورانه است، اما همیشه بیخطر نیست. اگر همهچیز را به نمادی از مصرفگرایی بدل کنیم، ممکن است تفاوت میان تجربههای واقعی انسانها و استعارههای نظری محو شود. فیلم در بهترین لحظههایش از این دام فاصله میگیرد: بهجای آنکه فقط حکم صادر کند، تضادها را در کنار هم میگذارد و تماشاگر را با آنها روبهرو میسازد.
در لحظههایی دیگر، اصرار بر توضیح معنای اجتماعی تصاویر، مجال چندانی برای نفسکشیدن خودِ صحنهها باقی نمیگذارد. پاریس؛ معماریِ زندگی روزمره شهر در این فیلم پسزمینهای خنثی نیست. ساختمانهای بلند و فضاهای تازهساز، تصویری از مدرنیتهای میسازند که هم نوید آسایش میدهد و هم زندگی را در قالبهایی منظم و تکراری جای میدهد.
« از همینجاست که ابهام او برای برخی تماشاگران تأملبرانگیز و برای برخی دیگر دورکننده است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فضای مسکونی ژولیت با کارکرد روزمرهاش به چشم میآید، اما معماری آن نیز حامل اندیشه است: انسانها در فضاهایی زندگی میکنند که در ظاهر برای رفاه ساخته شدهاند و در عین حال میتوانند احساس بینامی و گسست را تقویت کنند. گدار میان چهره شهر و چهره انسان ارتباط برقرار میکند؛ انگار با نگاهکردن به یکی، میتوان رد دیگری را یافت.
این پیوند به فیلم وسعتی فراتر از زندگی یک خانواده میدهد. پاریس نه فقط محل وقوع ماجرا، بلکه موضوعی است که فیلم دربارهاش فکر میکند: شهری که زیر فشار ساختوساز و مصرف، پیوسته شکل عوض میکند و ساکنانش نیز درون همان تغییرها زندگی میکنند. دوربین، صدا و لحظه قهوه زبان بصری فیلم از همین نگاه جستوجوگر پیروی میکند.
دوربین گاهی به جزئیات روزمره نزدیک میشود و گاهی از موقعیت روایی فاصله میگیرد. شخصیتها در مواردی رو به دوربین حرف میزنند و مرز میان داستان و اندیشه را ناپایدار میکنند. صدای نجواگونه راوی نیز بهجای آنکه توضیحی مطمئن بر تصویر تحمیل کند، حالتی از فکرکردن با صدای بلند دارد؛ صدایی که تردید میکند، از موضوعی به موضوع دیگر میرود و گاه خود به بخشی از بیقراری فیلم بدل میشود.
صحنه قهوه نمونهای درخشان از توانایی گدار در تبدیل امر عادی به تجربهای ذهنی است. فنجانی معمولی برای لحظهای به جهانی کوچک و رازآمیز بدل میشود؛ تصویر آنقدر ساده است که میتوان از کنارش گذشت، اما تأمل و مکث، آن را به چیزی بزرگتر پیوند میزند. اهمیت این لحظه در آن نیست که معمایی را حل کند، بلکه در شیوهای است که نگاه ما را دگرگون میکند: روزمرگی میتواند حامل وسعتی کیهانی باشد، اگر واقعاً به آن نگاه کنیم.
« گدار میان چهره شهر و چهره انسان ارتباط برقرار میکند؛ انگار با نگاهکردن به یکی، میتوان رد دیگری را یافت. »
قوتها و کاستیها
این صحنه، میان اندیشه و تصویر تعادلی برقرار میسازد که فیلم در همه لحظههایش به آن دست نمییابد. لحن و دشواری تماشا فیلم گرمای انسانی و آرامشی دارد که آن را از آثار پرتنشتر گدار متمایز میکند. بهجای اتکا به شوک و هیجان پیدرپی، بر مکث، مشاهده و تکرار تکیه دارد. همین آرامش اجازه میدهد جزئیات زندگی روزمره دیده شوند و شخصیتها صرفاً به مهرههایی در یک طرح پرحادثه تبدیل نشوند.
اما آرامش فیلم بهمعنای آسانبودن آن نیست. گفتوگوها و تأملهای فلسفی، گاه چنان پیدرپی میشوند که جریان تصاویر را میپوشانند و فیلم به سخنرانیای طولانی نزدیک میشود. در این لحظهها، لحن اثر ممکن است خودآگاه و حتی ادااطواری به نظر برسد؛ انگار فیلم بیش از آنکه به تماشاگر فرصت کشف بدهد، اصرار دارد معنای خود را توضیح دهد.
از سوی دیگر، همین ناهماهنگی بخشی از شخصیت گدار است: او به فیلم اجازه نمیدهد به سرگرمیای بیدردسر تبدیل شود و پیوسته آرامش روایی را بر هم میزند. مسئله آن است که این مداخلهها همیشه به یک اندازه ثمربخش نیستند. بعضی مکثها ذهن را باز میکنند و بعضی دیگر فقط زمان فیلم را سنگینتر میسازند.
جمعبندی «دو یا سه چیزی که دربارهاش میدانم» اثری است که بیش از آنکه برای روایت یک داستان روشن ساخته شده باشد، میخواهد شیوه دیدن ما را به پرسش بکشد. گدار با کنار هم نشاندن زن، شهر، پول، بدن و تصویر، از جامعهای سخن میگوید که در آن مرز میان زندگی خصوصی و منطق بازار هر روز کمرنگتر میشود.
« این صحنه، میان اندیشه و تصویر تعادلی برقرار میسازد که فیلم در همه لحظههایش به آن دست نمییابد. »
جمعبندی
ساختار نامتعارف، نگاه اجتماعی جسورانه، فضای نسبتاً آرام و صحنه بهیادماندنی قهوه، فیلم را به تجربهای متمایز بدل میکنند. در مقابل، ابهام شخصیت محوری و تراکم گفتار فلسفی ممکن است تماشاگر را خسته یا از اثر دور کند. این فیلم برای کسانی که انتظار روایتی کلاسیک و پاسخهایی روشن دارند، انتخاب آسانی نیست؛ اما برای مخاطبی که از سینما انتظار اندیشه، آزمون و مکث دارد، اثری پربار و بحثبرانگیز است.
نیروی آن در حلکردن تناقضها نیست، بلکه در آشکارکردنشان است: میان انسان و کالا، تصویر و واژه، روزمرگی و اندیشه، و میان دانستن چند چیز و پذیرفتن آنکه شناخت ما همیشه ناقص میماند.
« در مقابل، ابهام شخصیت محوری و تراکم گفتار فلسفی ممکن است تماشاگر را خسته یا از اثر دور کند. »



ثبت دیدگاه