نقد و بررسی
نقد پانزده سال و یک روز (15 Years and One Day) | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
در آستانهی پانزدهسالگی «پانزده سال و یک روز» درام اسپانیاییِ گراسیا کرهختا دربارهی دورهای است که نوجوانی دیگر صرفاً به معنای سرکشی و تجربهاندوزی نیست، بلکه میتواند به آزمونی برای تمام خانواده بدل شود. جون، نوجوانی اخراجشده از مدرسه و گرفتار در معاشرتهایی پرخطر، بهجای آنکه در خانه بماند، به روستایی ساحلی فرستاده میشود تا نزد پدربزرگش مکس زندگی کند؛ مردی نظامیبازنشسته که زندگیاش را بر نظم و آسودگی بنا کرده است.
همین جابهجایی ساده، دو جهان ناسازگار را در برابر هم قرار میدهد: شور و بیقراریِ جوانی در برابر تجربه و انضباطِ نسلی که گمان میکند پاسخ بسیاری از مسائل را میداند. فیلم از همان ابتدا وعدهی یک مواجههی خانوادگی را میدهد، اما علاقهاش به نوجوانی، بیش از آنکه بر حادثههای پرشتاب تکیه کند، در واکنشهای روزمره و مکثهای میان شخصیتها شکل میگیرد.
مسئله فقط این نیست که جون چه خطاهایی میکند؛ پرسش مهمتر این است که بزرگترها چگونه با او روبهرو میشوند و تا چه اندازه حاضرند از قضاوتهای آمادهی خود فاصله بگیرند. پدربزرگ و نوه؛ فاصلهای که باید طی شود هستهی عاطفی فیلم رابطهی جون و مکس است؛ رابطهای که نه با صمیمیتی فوری آغاز میشود و نه بهسرعت به آشتی و تفاهم میرسد.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مکس به نظم، کنترل و تجربهی زیستهی خود اعتماد دارد، درحالیکه جون بیش از هر چیز میخواهد از زیر نگاه و نظارت دیگران بیرون بماند. از این رو، همخانهشدنشان بهسادگی نسخهای از رابطهی آشنای «بزرگتر خردمند و نوجوان نافرمان» نیست؛ هرچند فیلم گاهی به همین الگوی آشنا نزدیک میشود. بهترین لحظههای اثر زمانی پدید میآیند که فاصلهی نسلی در رفتارهای کوچک خود را نشان میدهد: در گفتوگوهای ناتمام، سکوتهایی که جای پاسخ را میگیرند و تلاشهایی که بهجای ایجاد نزدیکی، سوءتفاهم میآفرینند.
صمیمیت میان این دو شخصیت محصول یک سخنرانی یا دگرگونی ناگهانی نیست؛ از برخوردهای روزانه سر برمیآورد. بااینحال، فیلمنامه همیشه به این رابطه مجال نمیدهد تا به عمق بالقوهاش برسد. کشمکش میان آنها گاه به اندازهای کمجان میشود که تغییرات عاطفی شخصیتها بیش از آنکه حاصل فرایندی تدریجی باشد، نتیجهی الزامهای داستانی به نظر میرسد.
نوجوانی؛ میان تجربهی واقعی و قراردادهای آشنا «پانزده سال و یک روز» میکوشد نوجوانی را نه فقط دورهای پرشور، بلکه مرحلهای آکنده از ابهام، خشم و آسیبپذیری تصویر کند. جون میخواهد خطر را لمس کند و از مرزهایی عبور کند که بزرگترها برایش تعیین کردهاند؛ اما این میل به خطر گاهی بیش از آنکه از درون شخصیت بجوشد، به نشانهای آماده برای معرفی «نوجوان دردسرساز» بدل میشود.
« صمیمیت میان این دو شخصیت محصول یک سخنرانی یا دگرگونی ناگهانی نیست؛ از برخوردهای روزانه سر برمیآورد. »
شخصیتها و اجرا
در نتیجه، برخی موقعیتها کلیشهای به نظر میرسند و تصویر فیلم از جهان نوجوانان همهجا از جزئیات زنده و باورپذیر برخوردار نیست. این ضعف به معنای بیاعتنایی فیلم به شخصیت جون نیست. اثر میفهمد که سرکشی ممکن است نقابی برای ناتوانی در بیان نیازها و ترسها باشد، و رفتارهای مخرب گاه از خلأ عاطفی و سردرگمی نیرو میگیرند.
بااینحال، فیلم در تبدیل این دریافت کلی به تجربهای ملموس همیشه موفق نیست. گاه گویی بزرگسالان داستان بهتر از خود نوجوان دربارهی او حرف میزنند؛ گویی صدای جون در میان تفسیرها و داوریهای اطرافیان کمرنگ میشود. همین فاصله است که بعضی لحظهها را از واقعیت روانی مورد نظر دور میکند.
مارجو؛ مادری در میانهی درماندگی و مسئولیت مارجو، مادر جون، تنها کسی نیست که او را از خانه دور میکند؛ او نیز درگیر نوعی ناتوانی است: نمیداند چگونه باید میان مراقبت از فرزند و ایستادن در برابر رفتارهایش تعادل برقرار کند. فیلم از تصمیم او برای فرستادن جون نزد مکس، فرصتی میسازد تا مسئلهی تربیت را از زاویهای گستردهتر ببیند.
« این ضعف به معنای بیاعتنایی فیلم به شخصیت جون نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
آیا تغییر محیط میتواند نوجوانی را که راه خود را گم کرده، به مسیر دیگری بیندازد؟ آیا انضباط، وقتی با شناخت و همدلی همراه نیست، چیزی جز شکل دیگری از فاصلهگرفتن است؟ بازی ماربل وردو به نقش مارجو گرما و گیرایی میبخشد. او مادر را نه به صورت داوری مقتدر و بیخطا، بلکه زنی تصویر میکند که هم نگران است و هم گاه از فرسودگی به تصمیمهایی پناه میبرد که شاید خود نیز به پیامدشان مطمئن نباشد.
حضور او به فیلم لایهای انسانی میدهد و مانع میشود داستان به تقابل سادهی نوجوانِ نافرمان و پدربزرگِ سختگیر فروکاسته شود. بااینهمه، ظرفیت مارجو برای حضور پررنگتر در درام همیشه به کار گرفته نمیشود و بخشی از پیچیدگی او در حاشیه باقی میماند. ساحل و تابستان؛ آرامشی که تنش را پنهان نمیکند فضای روستای ساحلی یکی از عناصر مهم فیلم است.
تابستان، با نور فراوان و گسترهی باز طبیعت، در نگاه نخست میتواند نشانی از آسودگی باشد؛ اما در اینجا آرامش محیط تضادی معنادار با آشفتگی شخصیتها پیدا میکند. درحالیکه مکس به سکونی خو گرفته که سالها ساخته است، حضور جون این سکون را برهم میزند. ساحل و زندگی روزمرهی روستا نه پسزمینهای خنثی، بلکه بخشی از سازوکار احساسی فیلماند: فضایی که هم امکان خلوت و تأمل میدهد و هم ناآرامیِ زیرپوستی را آشکارتر میسازد.
« آیا تغییر محیط میتواند نوجوانی را که راه خود را گم کرده، به مسیر دیگری بیندازد؟ »
قوتها و کاستیها
فیلم از این بستر بصری بهخوبی بهره میبرد، اما تصویرها همیشه به نیروی دراماتیک تبدیل نمیشوند. گاهی فضا بیشتر حالوهوا میآفریند تا تعلیق یا پیشرفت داستان. این انتخاب با لحن آرام و خانوادگی اثر هماهنگ است، ولی در عین حال میتواند برای بینندهای که انتظار کشمکشی فزاینده دارد، کندی ایجاد کند.
تابستان در فیلم فصل دگرگونی است، اما دگرگونی مورد نظر با شتاب و صراحتی که گاه داستان طلب میکند، رخ نمیدهد. ریتم و ساختار؛ آشناییای که مانع غافلگیری میشود روایت بر الگویی قابلتشخیص بنا شده است: نوجوانی که از محیط آشنایش جدا میشود، با بزرگتری سختگیر روبهرو میگردد و در برخورد با پیامدهای رفتار خود ناگزیر به بازنگری میرسد.
چنین ساختاری به فیلم وضوح میدهد، اما همزمان محدودیتهایی پدید میآورد. بسیاری از گامهای داستان را میتوان پیشبینی کرد؛ بنابراین بار اصلی اثر به جای غافلگیری، بر کیفیت رابطهها و باورپذیری تحول شخصیتها قرار میگیرد. مشکل آن است که این رابطهها همواره به اندازهی کافی پیچیده و پرکشش نمیشوند.
« فیلم از این بستر بصری بهخوبی بهره میبرد، اما تصویرها همیشه به نیروی دراماتیک تبدیل نمیشوند. »
جمعبندی
بعضی کشمکشها زودتر از آنچه باید فروکش میکنند و برخی موقعیتها فاقد نیروی لازم برای تغییر مسیر داستاناند. فیلم در لحظات صمیمی خود موفقتر است، اما هرگاه میخواهد از آن صمیمیت به سوی درامی پرتنش حرکت کند، گاه میان دو لحن معلق میماند: نه به ملودرامی کاملاً پرقدرت بدل میشود و نه در ظرافت یک مطالعهی شخصیتِ کمحادثه به کمال میرسد.
همین نوسان، اثر را تماشایی اما نه همواره ماندگار میکند. جمعبندی «پانزده سال و یک روز» فیلمی دربارهی دشواریِ نزدیکشدن به نوجوانی است که خود نیز هنوز نمیداند چه میخواهد و از چه میگریزد. بهترین سرمایهی آن رابطهی جون و مکس و لحظههایی است که بهجای توضیحدادن، اجازه میدهند محبت و سوءتفاهم در کنار هم وجود داشته باشند.
فضای تابستانی و بازی ماربل وردو نیز به قصه کیفیتی انسانی و دلنشین میبخشند. در مقابل، روایت گاهی به تصویرهای آشنای نوجوانِ دردسرساز پناه میبرد، کشمکش اصلی را با نیرویی محدود پیش میبرد و در مسیر داستان غافلگیری چندانی ایجاد نمیکند. حاصل، اثری است که بیش از آنکه با پیچیدگی ساختاری یا جسارت روایی به یاد بماند، با چند لحظهی صمیمی و پرسش ساده اما مهمش اثر میگذارد: وقتی نسلها زبان مشترکی ندارند، آیا میتوانند پیش از آنکه دیر شود، یکدیگر را بشنوند؟
« بعضی کشمکشها زودتر از آنچه باید فروکش میکنند و برخی موقعیتها فاقد نیروی لازم برای تغییر مسیر داستاناند. »
ثبت دیدگاه