نقد و بررسی
نقد ۱۲ روز سگها تا کریسمس (12 Dog Days Till Christmas) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای گرم در قالبی ناپخته «دوازده روز سگ تا کریسمس» فیلمی خانوادگی و مناسبتی است که از طرحی آشنا بهره میگیرد: نوجوانی گرفتار دردسر، مأموریتی که در آغاز به چشمش مجازات میآید، و فرصتی برای آنکه از راه مراقبت از موجوداتی آسیبپذیر، رابطهاش را با دیگران و با خودش از نو تعریف کند.
جک، نوجوانی پرخاشگر و ناسازگار، در پی انجام خدمات اجتماعی به پناهگاه حیوانات فرستاده میشود. نزدیکشدن تعطیلات، او را درگیر پیدا کردن خانهای برای دوازده سگ بیسرپناه میکند؛ مأموریتی که میتواند هم پناهگاه را از تعطیلی نجات دهد و هم به زندگی او معنایی تازه ببخشد. این طرح روی کاغذ ظرفیت یک فیلم دلنشین را دارد: کریسمس، سگهای دوستداشتنی و نوجوانی که زیر ظاهر سرسختش زخمی پنهان دارد.
مسئله آن است که داشتن عناصری عاطفی، بهتنهایی برای ساختن تجربهای عاطفی کافی نیست. فیلم نیت روشنی دارد، اما در پرداخت آنقدر کمجان و ناپیوسته است که فاصله میان ایده و نتیجه مدام به چشم میآید. جک و آینهای که داستان پیش روی او میگیرد محور انسانی فیلم، شباهتی است که میان جک و سگهای پناهگاه برقرار میشود.
هر دو بهنوعی با طردشدگی و بیاعتمادی روبهرو هستند و هر دو نیاز دارند کسی آنها را نه بر اساس گذشته یا ظاهرشان، بلکه با توجه به امکان تغییرشان ببیند. این تشابه میتوانست به هستهای تأثیرگذار بدل شود: جک در مسیر کمک به سگها، بهتدریج با نیاز خودش به امنیت و تعلق روبهرو شود. اما فیلم این پیوند را بیش از آنکه در رفتارها و جزئیات دراماتیک بسازد، بهصورت ایدهای آماده عرضه میکند.
« جک، نوجوانی پرخاشگر و ناسازگار، در پی انجام خدمات اجتماعی به پناهگاه حیوانات فرستاده میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تحول جک باید نتیجه مجموعهای از انتخابها و شکستها باشد؛ در اینجا، گذار او از بیمیلی به مسئولیتپذیری گاه سریع و کممقدمه احساس میشود. مخاطب میفهمد فیلم میخواهد چه بگوید، ولی همیشه فرصت نمییابد آن را در کنش شخصیتها تجربه کند. نتیجه، شخصیتی است که مضمونش روشنتر از پیچیدگی روانیاش به نظر میرسد.
روایت دوازدهگانه و مسئله انسجام مأموریت پیدا کردن خانه برای دوازده سگ، به فیلم چارچوبی ساده و قابلفهم میدهد. هر سگ میتواند داستانی کوچک، مانعی تازه یا لحظهای عاطفی پدید بیاورد و در نهایت، مجموعه این اتفاقها مسیر تغییر قهرمان را شکل دهد. ساختار شمارشی فیلم، بالقوه فرصتی برای تنوع و ضرباهنگ است؛ هر بار که سگ تازهای وارد ماجرا میشود، امکان دارد وجه دیگری از جک یا اطرافیانش آشکار شود.
بااینحال، روایت اغلب میان هدفهایش پراکنده میشود. قصه میخواهد هم درباره سگها باشد، هم درباره جک، هم درباره زندگی در خانوادهای سرپرست و هم درباره فضای جشن. این موضوعها بهخودیخود ناسازگار نیستند، اما فیلم برای پیوند دادنشان به تمرکز و ظرافت بیشتری نیاز دارد. در بعضی لحظهها، اتفاقها بیشتر شبیه ایستگاههایی برای رساندن داستان به پیام مطلوباند تا رخدادهایی که از دل شخصیتها و موقعیتها بهطور طبیعی بیرون آمده باشند.
از همین رو، پیشروی قصه برای بخشی از مخاطبان کمرمق و شلخته جلوه میکند. ایده دوازده سگ، بهجای آنکه به روایت کشش و تنوع ببخشد، گاه بار اضافی بر دوش قصهای میگذارد که هنوز نتوانسته خط عاطفی اصلی خود را محکم نگه دارد. شخصیتپردازی و عاطفههای ناگفته یکی از زمینههای مهم فیلم، تجربه نوجوانی است که رابطهاش با خانواده و بزرگسالان با اعتماد کامل همراه نیست.
« مخاطب میفهمد فیلم میخواهد چه بگوید، ولی همیشه فرصت نمییابد آن را در کنش شخصیتها تجربه کند. »
شخصیتها و اجرا
پشت رفتارهای تند جک، احساس ناامنی و نیاز به پذیرفتهشدن قرار دارد. فیلم در انتخاب این زمینه، بهسراغ موضوعی جدیتر از یک کمدی ساده تعطیلات میرود؛ موضوعی که اگر با دقت پرداخت شود، میتواند بار احساسی اثر را از کلیشههای مرسوم فراتر ببرد. با این همه، شخصیتپردازی گاهی به مرز تیپسازی نزدیک میشود.
برخی بزرگسالان بیشتر نقش راهنما یا نیروی حمایتگر را دارند تا شخصیتهایی با کشمکش و محدودیت مستقل. در نتیجه، فضای داستان بیش از اندازه برای اصلاح جک آماده به نظر میرسد و تعارضها کمتر مجال مییابند با دشواری واقعی خودشان بروز کنند. فیلم میخواهد مهربانی و فرصت دوباره را ستایش کند، اما برای باورپذیر کردن این ارزشها، به لحظههایی نیاز دارد که تغییر آسان نباشد.
بازیها و محدودیتهای اجرا ضعف اصلی فیلم برای بسیاری از تماشاگران، اجرای بازیهاست. بازیها گاه خام و نامتوازناند و برخی دیالوگها چنان مستقیم ادا میشوند که بهجای آنکه شخصیت را زنده کنند، توجه را به ساختگیبودن صحنه جلب میکنند. در داستانی متکی بر همدلی، چنین فاصلهای میان اجرا و احساس موردنظر اهمیت زیادی دارد؛ زیرا اگر واکنشها طبیعی به نظر نرسند، لحظههای عاطفی نیز بهسختی اثر میگذارند.
حضور Reginald VelJohnson در نقش Art Stephenson میتوانست برای فیلم تکیهگاهی آشنا و مطمئن فراهم کند، اما کلیت اجرا همچنان از ناهماهنگی رنج میبرد. در بخشهایی، تماشاگر ممکن است بهجای دنبالکردن کشمکش شخصیتها، متوجه مکثها، لحنها و واکنشهایی شود که اندکی تصنعیاند. همین ویژگی دو اثر متفاوت دارد: از یک سو، مانع شکلگیری درامی منسجم میشود؛ از سوی دیگر، برای بعضی مخاطبان، خامی فیلم خود به منبعی ناخواسته برای خنده بدل میشود.
« پشت رفتارهای تند جک، احساس ناامنی و نیاز به پذیرفتهشدن قرار دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
سگها؛ نیروی زنده و دوستداشتنی فیلم سگها بیتردید جذابترین بخش اثرند. حضورشان گرما و لطافتی به قابها میآورد که فیلم در دیگر عناصرش همیشه قادر به تولید آن نیست. حتی زمانی که روایت از ریتم میافتد یا بازیها به چشم میآیند، سگها با رفتار طبیعی و چهرههای دوستداشتنیشان بخشی از توجه را دوباره به خود جلب میکنند.
تماشای تلاش برای یافتن خانهای امن برای آنها، به داستان مقصدی روشن میدهد و احساس خیرخواهانه فیلم را ملموس میکند. اهمیت این حضور تنها در شیرینی ظاهری نیست. سگهای بیسرپرست، مضمون پذیرفتهشدن را از سطح گفتوگو به چیزی دیدنی و قابلفهم منتقل میکنند. بااینحال، فیلم گاهی بیش از اندازه به جذابیت حیوانات تکیه میکند؛ گویی صرف حضورشان میتواند کمبودهای روایت را جبران کند.
این جذابیت واقعی است، اما برای تبدیل شدن به درامی ماندگار، باید با ساختار منسجمتر و شخصیتپردازی دقیقتری همراه میشد. حالوهوای کریسمس و نیت خیرخواهانه اثر میکوشد فضای تعطیلات را نه فقط با نشانههای آشنای کریسمس، بلکه با مفاهیمی چون بخشش، خانواده و یافتن خانه پیوند دهد. این انتخاب، بهویژه در کنار مضمون پناهگاه و نوجوانی که خود با مسئله تعلق دستبهگریبان است، تناسبی طبیعی دارد.
نیت فیلم را دشوار میتوان انکار کرد: میخواهد مهربانی را تشویق کند و توجه مخاطب را به حیوانات بیسرپرست جلب سازد. اما حسن نیت، جای ظرافت و مهارت را نمیگیرد. فیلم از آن دسته آثار مناسبتی است که مقصد اخلاقیاش از همان ابتدا روشن است، ولی راه رسیدن به آن همیشه قانعکننده نیست. فضای گرم و سادهاش ممکن است برای خانوادههایی که دنبال فیلمی سبک با حضور حیواناتاند دلپذیر باشد؛ برای تماشاگرانی که انتظار درامی خوشساخت یا کمدیای حسابشده دارند، همان سادگی میتواند به کممایگی و تکرار تعبیر شود.
« سگها؛ نیروی زنده و دوستداشتنی فیلم سگها بیتردید جذابترین بخش اثرند. »
قوتها و کاستیها
تماشای دوباره بهمثابه کمدی ناخواسته واکنش مخاطبان به فیلم دوگانه است: گروهی از خامی بازیها و بیرمقی قصه دلزده میشوند و گروهی دیگر همین ناپختگی را بخشی از جذابیت آن میدانند. این برداشت دوم، فیلم را نه بهعنوان یک کمدی موفق، بلکه بهعنوان اثری میبیند که ناخواسته خندهدار میشود.
فاصله میان نیت جدی فیلم و نتیجه ناهماهنگ آن میتواند تجربهای عجیب پدید آورد: تماشاگر شاید از ضعفها آگاه باشد، اما همان ضعفها او را به ادامه تماشا ترغیب کنند. بااینحال، این نوع سرگرمی برای همه کار نمیکند. اگر مخاطب به دنبال داستانی منسجم، بازیهای باورپذیر و عاطفهای آرامآرام ساختهشده باشد، فیلم احتمالاً خستهکننده خواهد بود.
اما تماشاگرانی که از فیلمهای تعطیلاتیِ خام و اغراقآمیز لذت میبرند، ممکن است در ناهمواریهای آن نوعی سرگرمی ناخواسته پیدا کنند. در هر دو حالت، سگها مهمترین دلیل برای ماندن در جهان فیلماند. جمعبندی «دوازده روز سگ تا کریسمس» ایدهای مهربانانه و ظرفیتی عاطفی دارد، اما در تبدیل آن ظرفیت به سینمایی منسجم ناکام میماند.
پیوند میان نوجوان طردشده و سگهای بیسرپرست میتوانست قصهای گرم و اثرگذار بسازد؛ بااینحال، روایت پراکنده، تحول کممقدمه شخصیت اصلی و بازیهای ناپخته، اجازه نمیدهند پیام فیلم به قدرت لازم برسد. در سوی دیگر، حضور سگها و نیت صادقانه اثر همچنان جذابیتی محدود اما واقعی ایجاد میکند.
« این برداشت دوم، فیلم را نه بهعنوان یک کمدی موفق، بلکه بهعنوان اثری میبیند که ناخواسته خندهدار میشود. »
جمعبندی
این فیلم بیش از آنکه یک درام کریسمسی موفق باشد، اثری خام و نامتوازن است که گاه بهسبب همان خامی، جنبهای ناخواسته خندهدار پیدا میکند. تماشاگر باید با انتظار درست به سراغش برود: نه به امید پرداختی درخشان، بلکه برای تجربهای ساده و حیوانمحور که ضعفهایش آشکارند و گرمای نیتش نیز از نظر دور نمیماند.
ثبت دیدگاه