نقد و بررسی
نقد چه میشود اگر...؟ (What If...?) | 2021
«What If...?» از دل یک پرسش ساده، اما سرشار از امکان، بیرون میآید: اگر لحظهای آشنا در تاریخ مارول اندکی متفاوت رقم میخورد، جهان چه شکلی پیدا میکرد؟ حاصل، مجموعهای پویانمایی و آنتولوژیک است که خاطرههای سینمایی مخاطب را به مصالحی برای روایتهای تازه بدل میکند؛ گاهی بازیگوش، گاهی تیره و گاه گرفتار محدودیتهایی که خودِ قالب و جهان مشترک مارول پیش پایش میگذارند. وعدهی جهانهای موازی؛ بازی با آنچه میشناسیم «What If...?» نقطهی شروع خود را در قلمرویی مییابد که برای مخاطب مارول هم جذاب است و هم خطرناک: جهانی آشنا که قواعدش تغییر کردهاند. هر قسمت از یک انحراف کوچک در مسیر رویدادهای شناختهشده آغاز میشود و میکوشد پیامدهای آن را در قالب داستانی مستقل دنبال کند. این ایده، در نگاه نخست، آزادی کمنظیری به نویسندگان میدهد؛ زیرا لازم نیست هر بار قهرمانی تازه معرفی کنند یا جهانی را از صفر بسازند. کافی است یک مهره از جای همیشگیاش جابهجا شود تا روابط، انگیزهها و حتی لحن ماجرا شکل دیگری پیدا کند. اما همین آشنایی که موتور جذابیت مجموعه است، میتواند به قید آن نیز تبدیل شود. تماشاگر خیلی زود درمییابد که قرار نیست فقط با بازگویی متفاوت فیلمهای پیشین روبهرو باشد؛ انتظار دارد تغییر اولیه واقعاً در جهان اثر رسوخ کند و چیزی فراتر از جابهجایی نقشها بسازد. برخی اپیزودها از این آزمون سربلند بیرون میآیند و با تغییر زاویهی دید یا ژانر، ظرفیت تازهای از شخصیتها را آشکار میکنند؛ برخی دیگر بیشتر به نسخهای بازآراییشده از قصهای آشنا شباهت دارند. مجموعه میان ادای احترام به گذشته و جسارت برای عبور از آن، پیوسته در رفتوآمد است. آشنایی، نقطهی آغاز شگفتی است؛ نه جایگزین آن. روایت اپیزودیک و مسئلهی ریتم ساختار آنتولوژیک به مجموعه امکان میدهد از یک داستان به داستان دیگر بپرد و در هر نوبت فضای تازهای بیازماید. این استقلال، برای تماشاگرانی که میخواهند قسمتها را جداگانه ببینند، امتیازی عملی است و به نویسندگان اجازه میدهد از لحنهای متفاوت بهره بگیرند: از ماجرای قهرمانانه و پرتحرک تا معمایی تیرهتر یا کمدیای سبکبال. بااینحال، زمان محدود هر قسمت فرصت چندانی برای تنفس نمیگذارد. بسیاری از ایدهها با شتاب معرفی میشوند، مسیرشان را طی میکنند و پیش از آنکه پیامدهای عاطفی یا اخلاقیشان بهتمامی رسوب کند، به پایان میرسند. این شتاب گاهی با خودِ جذابیت قصه در تضاد قرار میگیرد. یک فرض داستانی جسورانه میتواند مخاطب را وادار کند دربارهی شخصیتها و انتخابهایشان بیشتر بیندیشد، اما روایت ناچار است همزمان چندین نقطهی عطف را پشت سر بگذارد و به مقصدی روشن برسد. نتیجه آن است که بعضی قسمتها بیش از آنکه یک داستان کامل و پرورده باشند، طرحی هیجانانگیز از داستانی بزرگتر به نظر میرسند. در سوی مقابل، وقتی ایدهی مرکزی روشن و متمرکز باشد، همین فشردگی به سود اثر کار میکند: ضرباهنگ بالا میرود و روایت مجال نمیدهد انرژی خود را از دست بدهد. نقش The Watcher در این ساختار، فراتر از یک قاببندی ساده است. صدای Jeffrey Wright به مجموعه وقاری قصهگو میدهد و حضور او نوعی فاصلهی تأملبرانگیز میان مخاطب و رویدادها ایجاد میکند. او راهنمای جهانهاست، اما سازوکار آنتولوژی را نیز به یاد میآورد: هر بار دری به واقعیتی دیگر باز میشود و مخاطب باید با قواعد همان جهان کنار بیاید. این شیوه در آغاز، حس کنجکاوی میسازد؛ بااینحال، اگر معرفی و توضیح بیش از اندازه بر خودِ درام سایه بیندازد، از نیروی نمایشی صحنهها میکاهد. هر جهان تازه، وقتی زنده میشود که ایدهاش به سرنوشت آدمها گره بخورد. شخصیتها و صداپیشگی؛ آشنایی با چهرهای دیگر شخصیتهای مجموعه اغلب با بار پیشین خود وارد صحنه میشوند. تماشاگر آنها را از فیلمها میشناسد و همین شناخت اجازه میدهد روایت بیدرنگ به سراغ تفاوتها برود؛ اما درعینحال، آنها را به الگوهایی از پیش تثبیتشده محدود میکند. پرسش مهم این نیست که قهرمان محبوب در موقعیتی تازه چه لباسی میپوشد، بلکه این است که موقعیت تازه چه چیزی از درون او آشکار میکند. در بهترین لحظهها، مجموعه از تغییر بیرونی به دگرگونی درونی میرسد و نشان میدهد جابهجایی یک انتخاب چگونه میتواند معنای قهرمانی، وفاداری یا مسئولیت را دگرگون کند. در لحظههای کماثرتر، شخصیت صرفاً نسخهای آشنا باقی میماند که در صحنهای متفاوت قرار گرفته است. همین تفاوت میان ایدهی جذاب و پرداخت کامل، در اجرای صوتی هم دیده میشود. بازگشت شماری از بازیگران فیلمها برای صداپیشگی، پیوندی فوری با جهان مارول برقرار میکند و به برخی شخصیتها کیفیتی آشنا میبخشد. بااینحال، بازیگری مقابل دوربین و بازیگری با صدا یکسان نیستند؛ در بعضی اجراها، بیان و مکثها آنقدر طبیعی نیست که شخصیت را در قالب پویانمایی زنده کند. صداپیشگان حرفهای گاه با انعطاف و دقت بیشتری از پس این انتقال برمیآیند و نشان میدهند که شباهت به اجرای پیشین، بهتنهایی برای باورپذیری کافی نیست. در چنین مجموعهای، صدای خوب باید هم خاطرهی شخصیت را حفظ کند و هم راهی برای تفاوتدادن به او بیابد. یکی از ظرفیتهای مهم روایتهای موازی، امکان جابهجایی مرکز توجه است. شخصیتهایی که در روایتهای سینمایی معمولاً در حاشیه قرار میگیرند، گاه در اینجا فرصت مییابند نیروی محرک قصه باشند. این جابهجایی میتواند تنوعی خوشایند به جهان اثر بدهد و نشان دهد قهرمانی لزوماً به یک چهرهی ثابت یا یک مسیر از پیش تعیینشده وابسته نیست. بااینهمه، کوتاهی زمان و تراکم رویدادها اجازه نمیدهد همیشه به زندگی درونی این شخصیتها نزدیک شویم. در نتیجه، بخشی از آنها بیش از آنکه آدمهایی با تناقضها و آسیبپذیریهای ملموس باشند، حامل یک ایدهی جذاب باقی میمانند. تغییر جایگاه یک قهرمان، زمانی معنا دارد که نگاه ما به او را نیز تغییر دهد. پویانمایی، طراحی و زبان بصری انتخاب پویانمایی برای چنین مجموعهای فقط راهی برای بازنمایی نسخههای متفاوت قهرمانان نیست؛ این قالب از نظر مفهومی با موضوع اثر پیوند دارد. جهانی که هر لحظه میتواند شاخهای تازه پیدا کند، در قالب تصویریای انعطافپذیر بهتر مجال بروز مییابد. طراحی چهرهها و پوششها تلاش میکند میان شباهت به نمونههای سینمایی و استقلال بصری تعادل برقرار کند. رنگهای زنده، پسزمینههای پرجزئیات و قاببندیهای نزدیک به تصویرسازی کمیک، حس ورود به نسخهای مصور از جهان مارول را تقویت میکنند. در صحنههای اکشن، پویانمایی به اثر آزادیای میدهد که بازآفرینی زندهی آن میتوانست دشوار یا پرهزینه باشد. حرکتها میتوانند اغراقآمیزتر شوند، مقیاس رویاروییها افزایش یابد و محیطها با سرعتی چشمگیر تغییر شکل دهند. در بهترین لحظهها، این آزادی فقط وسیلهای برای بزرگتر نشاندادن نبرد نیست؛ حرکت، رنگ و ترکیببندی با حالوهوای داستان هماهنگ میشوند و هر جهان را از جهان دیگر متمایز میکنند. این ویژگی بهخصوص هنگامی ارزشمند است که یک قسمت بخواهد از لحن آشنای ابرقهرمانی فاصله بگیرد و رنگوبویی وهمآلود، شوخ یا تلخ پیدا کند. بااینحال، طراحی بصری همیشه به یک اندازه موفق نیست. سبکی که قرار است هم حالوهوای کمیک داشته باشد و هم چهرههای آشنا را به یاد بیاورد، گاهی در مرز میان این دو معلق میماند. در برخی نماها، چهرهها بهاندازهی کافی گویا نیستند یا حرکتها آن نرمش و ظرافتی را ندارند که احساس صحنه را کامل منتقل کنند. این کاستیها به معنای بیهویتی کلی مجموعه نیست؛ زبان تصویری آن قابل تشخیص است و در خلق جهانهای گوناگون توانایی دارد. مسئله بیشتر آن است که این هویت در همهی قسمتها به ظرفیت نمایشی کامل خود نمیرسد. لحن و ژانر؛ تنوعی که همیشه به عمق نمیرسد مهمترین امکان مجموعه در این است که مجبور نیست به یک لحن واحد وفادار بماند. جهانهای موازی راهی برای آزمودن گونههایی هستند که در فیلمهای اصلی شاید مجال بروز نداشته باشند: معمایی که قهرمانان را در موقعیتی ناآشنا قرار میدهد، کمدیای که بر تفاوت شخصیتها تکیه میکند، یا روایتی تیره که خطر و آسیبپذیری را پررنگتر میسازد. این تنوع به «What If...?» هویتی بازیگوش میدهد و باعث میشود هر اپیزود، دستکم در آغاز، وعدهی تجربهای متفاوت داشته باشد. اما تنوع ژانری بهخودیخود تضمینکنندهی عمق نیست. گاهی ایدهی یک قسمت با سرعتی چنان بالا پیش میرود که فرصت نمیکند فضای خاص خود را بنا کند؛ گاهی نیز شوخیها یا ارجاعها جای پرورش رابطهها را میگیرند. در چنین لحظههایی، مجموعه بیشتر به مجموعهای از لحظات آشنا برای طرفداران شباهت پیدا میکند تا داستانی که بدون شناخت قبلی هم نیروی مستقل داشته باشد. ارجاع به فیلمهای پیشین برای مخاطب قدیمی لذتبخش است، اما اگر بیش از اندازه به مرکز توجه بیاید، تماشاگر را از تجربهی خودِ داستان دور میکند. بهترین قسمتها آنهایی هستند که تغییر ژانر را با تغییر معنایی همراه میکنند. در این نمونهها، لحن تازه صرفاً پوششی متفاوت بر همان رویدادهای قبلی نیست؛ بلکه سبب میشود مخاطب از زاویهای دیگر به قدرت، انتخاب و پیامدهای آن نگاه کند. طنز میتواند شخصیت را از ابهت همیشگیاش بیرون بیاورد، و فضای تاریک میتواند نشان دهد که جهان آشنای قهرمانان تا چه اندازه شکننده است. در مقابل، هر جا ژانر تنها بهانهای برای چند صحنهی متفاوت باشد، پتانسیل «چه میشد اگر» به تزئینی روایی تقلیل مییابد. جسارت، فقط در عوضکردن مسیر نیست؛ در پذیرفتن پیامدهای آن مسیر است.
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قوتها و کاستیها؛ فاصلهی میان ایده و پرداخت قوت بنیادی «What If...?» در وسعت تخیل آن نهفته است. این اثر اجازه میدهد جهان مارول از نظم تثبیتشدهی فیلمها فاصله بگیرد و با امکانهایی روبهرو شود که معمولاً در روایتهای اصلی کنار گذاشته میشوند. همین انعطاف، دست نویسندگان را برای ترکیب قهرمانان، تغییر مناسبات و تجربهی فضاهای روایی تازه باز میگذارد.
مجموعه همچنین از مزیت انباشتهشدن چندین سال قصهگویی بهره میبرد: تماشاگر بدون نیاز به مقدمههای طولانی، نشانهها و روابط را میشناسد و میتواند سریع وارد بازی روایی شود. در کنار این قوت، اتکای اثر به دانش قبلی مخاطب گاه پررنگتر از اندازه میشود. کسی که فیلمهای مارول را دنبال کرده باشد، از تغییر یک خط یا جابهجایی یک شخصیت لذت میبرد؛ اما همین ارجاعها ممکن است برای بینندهای که با جزئیات جهان آشنا نیست، وزن کمتری داشته باشند.
« قوتها و کاستیها؛ فاصلهی میان ایده و پرداخت قوت بنیادی «What If...?» در وسعت تخیل آن نهفته است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مجموعه میکوشد داستانهایی مستقل عرضه کند، ولی استقلال کامل همیشه حاصل نمیشود. بعضی قسمتها برای اثرگذاری عاطفی یا معنایی به حافظهی مخاطب از روایتهای پیشین تکیه میکنند و همین وابستگی، مرز میان تجربهی مستقل و مکمل جهان سینمایی را مبهم میسازد. ناهمواری کیفیت نیز بخشی از سرشت آنتولوژی است.
وقتی هر قسمت ایده، فضای احساسی و گاه شخصیتهای محوری متفاوتی دارد، طبیعی است که همهی آنها به یک اندازه موفق نباشند؛ بااینحال، برای مخاطب تفاوت میان قسمت درخشان و قسمت کمرمق تنها تفاوتی جزئی نیست. اگر ایدهای جذاب با زمان محدود، شخصیتپردازی فشرده و پایانبندی شتابزده همراه شود، ظرفیت بالقوهاش بهطور کامل بالفعل نمیشود.
« مجموعه میکوشد داستانهایی مستقل عرضه کند، ولی استقلال کامل همیشه حاصل نمیشود. »
شخصیتها و اجرا
در چنین مواردی، نقص اثر بیشتر از جنس کمبود امکان نیست، بلکه فاصلهای است میان آنچه طرح داستان وعده میدهد و آنچه مجال پیدا میکند روی پرده شکل دهد. جایگاه اثر و مخاطب هدف «What If...?» بیش از آنکه جایگزین تماشای فیلمهای مارول باشد، تجربهای جانبی و خلاقانه در دل همان جهان است. برای طرفداران قدیمی، ارزش مجموعه در بازی با حافظه و آشنایی نهفته است: دیدن چهرههایی شناختهشده در موقعیتهایی تازه و سنجیدن اینکه کدام ویژگیهایشان با تغییر شرایط پابرجا میماند.
برای مخاطب تازهوارد، جذابیت اصلی میتواند پویانمایی رنگارنگ، تغییر لحن و ساختار اپیزودیک باشد؛ هرچند برخی داستانها با شناخت قبلی از شخصیتها و رویدادها اثر بیشتری میگذارند. تماشاگرانی که از جهانهای موازی، روایتهای «اگر چنین میشد» و بازی با قراردادهای ابرقهرمانی لذت میبرند، احتمالاً با بخش بزرگی از مجموعه همراه خواهند شد.
فضا و فرم؛ لحن بصری
همچنین کسانی که میخواهند مارول را در قالبی کمتر مقید به واقعگرایی فیلمهای زنده ببینند، از آزادی بصری و امکان آزمودن موقعیتهای نامتعارف آن بهره میبرند. در مقابل، مخاطبی که خواهان شخصیتپردازی گسترده، روایت پیوسته و پرداخت آرام پیامدهاست، ممکن است از شتاب برخی قسمتها یا نابرابری کیفیت آنها فاصله بگیرد.
این اثر بیش از هر چیز دعوتی است به تماشای ایدهها، نه مطالعهای عمیق و پیوسته دربارهی همهی شخصیتهایش. جمعبندی «What If...?» از پرسشی آشنا در قصهگویی کمیک، مجموعهای دیدنی و پرظرفیت میسازد؛ مجموعهای که گاه بهخوبی نشان میدهد تغییر یک رویداد کوچک چگونه میتواند مسیر یک جهان را دگرگون کند.
« این اثر بیش از هر چیز دعوتی است به تماشای ایدهها، نه مطالعهای عمیق و پیوسته دربارهی همهی شخصیتهایش. »
قوتها و کاستیها
پویانمایی، تنوع لحن، صدای راوی و فرصت جابهجایی مرکز توجه، آن را از بسیاری از روایتهای ابرقهرمانی همشکل متمایز میکند. هرگاه ایدهی مرکزی با شخصیتپردازی و پیامدهای واقعی همراه میشود، اثر به بهترین نسخهی خود نزدیک میشود. در سوی دیگر، شتاب روایی، نوسان کیفیت اپیزودها و تکیهی گاهبهگاه بر ارجاعهای آشنا مانع از آن میشوند که همهی امکانهای مجموعه به نتیجهای یکدست برسند.
«What If...?» همواره بهاندازهی پرسشی که طرح میکند جسور نیست، اما همین تلاش برای گشودن پنجرههایی تازه در جهانی آشنا، ارزش تماشایش را حفظ میکند. حاصل، اثری است سرگرمکننده و گاه غافلگیرکننده که بیش از آنکه پاسخ قطعی بدهد، تخیل مخاطب را به حرکت درمیآورد.
« هرگاه ایدهی مرکزی با شخصیتپردازی و پیامدهای واقعی همراه میشود، اثر به بهترین نسخهی خود نزدیک میشود. »



ثبت دیدگاه