نقد و بررسی
نقد چرخ زمان (The Wheel of Time) | 2021
«The Wheel of Time» در فصل نخست خود میکوشد جهانی فانتزی با تاریخ، اسطوره و نیروی جادویی مستقل بنا کند و در عین حال، ماجرایی درباره چند جوانِ ناگهان جداافتاده از زندگی آشنایشان روایت کند. حاصل، اثری پرطمطراق و گاه چشمنواز است که نیروی بالقوه جهانش را بهخوبی نشان میدهد، اما همیشه نمیتواند آن را به روایتی هموزن و شخصیتهایی به همان اندازه ماندگار تبدیل کند. این نقد فقط به فصل نخست میپردازد و از افشای پایان، هویتهای پنهان و غافلگیریهای داستانی پرهیز میکند.
وعده ژانری؛ فانتزیای با جهانی در حال بافتهشدن پایه جذابیت «The Wheel of
Time» تضادی روشن و پربار است: جهانی که از گذشتهای دور زخم خورده، اما هنوز زیر سایه پیشگوییها و نیروهای فراانسانی به آیندهای نامعلوم چشم دوخته است. ورود زنی مرموز و قدرتمند به روستایی دورافتاده، آغاز سفری میشود که هم از الگوی آشنای خروج از خانه و مواجهه با خطر بهره میبرد و هم در پی ساختن اسطورهشناسی مخصوص خود است. نامهای تازه، گروههای سیاسی و مذهبی و قواعد جادو، نوید میدهند که با پسزمینهای فراتر از یک ماجرای ساده روبهرو هستیم. معرفی داستان نیز از پنج جوانی میگوید که زندگیشان با ورود مورین دمرود دگرگون میشود؛ نقطه شروعی که میان صمیمیت روستایی و سرنوشت جهانگستر فاصله میاندازد. سریال بهجای آنکه جادو را نیرویی بیقاعده و صرفاً نمایشی جلوه دهد، آن را به تاریخ و ساختار اجتماعی جهان پیوند میزند. قدرت، جنسیت، ترس از گذشته و معنای پیشگویی در کنار هم قرار میگیرند و نشان میدهند که جادو فقط ابزار پیروزی در نبرد نیست؛ چیزی است که میتواند جایگاه افراد را تغییر دهد و نگاه جامعه به آنان را شکل دهد. همین پیوند، مهمترین سرمایه مفهومی فصل است. با اینحال، تماشاگر تازهوارد در آغاز باید همزمان با شخصیتها، اصطلاحات و قواعد بسیاری آشنا شود؛ سریال گاهی چنان شتابزده از یک مفهوم به مفهوم دیگر میرود که فرصت نمیکند هرکدام را به تجربهای ملموس تبدیل کند. در این جهان، اسطوره فقط گذشتهای دور نیست؛ نیرویی است که به زندگی روزمره راه پیدا میکند.
روایت و ریتم؛ سفر پرماجرا با شتابی ناهموار فصل نخست هشت قسمت دارد و از
داستان کتاب «چشم جهان» اقتباس شده است. فشردگی این قالب در همان ابتدا خود را نشان میدهد: سریال باید هم گروه اصلی را معرفی کند، هم سفر آنان را پیش ببرد، هم روابطشان را شکل دهد و هم دروازههای جهان داستانی را به روی مخاطب بگشاید. در نتیجه، بعضی قسمتها حالوهوای ماجراجویی پیوسته دارند، اما بعضی دیگر بیشتر کارکرد انتقال اطلاعات یا چیدن مهرهها برای آینده را پیدا میکنند. این تفاوت، ضرباهنگی یکدست به فصل نمیدهد؛ گاه داستان با شتاب از مرحلهای به مرحله دیگر میرود و گاه در توضیح پیشینه و قواعد جهان مکث میکند. چالش اصلی، نه کمبود اتفاق، بلکه نسبت میان اتفاقها و پیامد عاطفی آنهاست. سفر، جدایی و برخورد با خطر میتوانند زمینهای مناسب برای تغییر شخصیتها باشند، اما برای آنکه این تغییر باورپذیر بماند، به زمان و گفتوگوهای دقیق نیاز دارند. سریال در برخی لحظهها از کنار موقعیتها میگذرد، بیآنکه به شخصیتها فرصت دهد آنچه را بر آنان گذشته در رفتار و رابطهشان هضم کنند. همین کمبود، بهویژه برای مخاطبی که با کتابها آشنا نیست، ممکن است باعث شود همراهی با گروه مرکزی بیشتر بر کنجکاوی درباره مقصد تکیه کند تا بر پیوند عمیق با سرگذشت تکتک افراد. در عین حال، روایت وقتی موفقتر است که به جای انباشتن نامها و اطلاعات، از تعلیق و پرسش بهره میگیرد. جستوجوی پاسخ درباره معنای یک پیشگویی یا پیامد استفاده از قدرت، مخاطب را به تماشای ادامه ماجرا ترغیب میکند، بیآنکه هر پرسشی فوراً با توضیحی مستقیم پاسخ داده شود. مشکل آنجاست که بعضی از این خطهای روایی پس از شکلگیری، برای مدتی کمرنگ میشوند و بازگشتشان پیوستگی را اندکی مختل میکند. منتقدان نیز در ارزیابی آغاز سریال به دشواریِ جذب مخاطب تازه در میان داستان گسترده و شخصیتهای متعدد اشاره کردهاند.
شخصیتها و اجرا؛ گروهی ناهمگون زیر سایه مورین مورین، با بازی رزمند پایک،
مرکز ثقل فصل است؛ شخصیتی که در ظاهر میداند چه میخواهد، اما تمام دانستهها و نیتهایش را آشکار نمیکند. پایک با بازی کنترلشده و کماغراق، اقتداری میسازد که از فریاد و نمایش قدرت نمیآید، بلکه در سکوت، نگاه و انتخاب واژهها دیده میشود. این خویشتنداری به شخصیت ابهامی دلنشین میبخشد: او هم راهنمای دیگران است و هم کسی که بهسادگی نمیتوان به فهم کاملش ادعا کرد. در شماری از صحنهها، حضور او بهتنهایی به روایت وزن میدهد؛ نقطهای که هم نقطه قوت است و هم نشانهای از اینکه گروه جوانان هنوز به همان اندازه فرصت درخشش پیدا نکردهاند. لَن، با بازی دنیل هنی، مکمل مناسبی برای مورین است. رابطه این دو از جنس توضیحهای طولانی نیست و بخش مهمی از معنایش را در اعتماد، عادت و هماهنگیِ رفتارهایشان میتوان دید. هنی به شخصیتی کمحرف و مراقب، حس ثبات میدهد و نقش او در کنار مورین کمک میکند پیوند میان قدرت جادویی و مهارت رزمی در جهان سریال روشنتر شود. در سوی دیگر، پنج شخصیت جوان هرکدام ظرفیت یک مسیر مستقل را دارند؛ اما فصل نخست گاهی بیش از آنکه به تفاوتهای درونی آنان بپردازد، آنها را در جایگاههای رواییِ لازم برای پیشبرد ماجرا قرار میدهد. بازیگران جوان بهتدریج اعتمادبهنفس بیشتری پیدا میکنند، ولی فرصت یکسانی برای ساختن شخصیتهایی متمایز در اختیارشان نیست. این ناهمواری در شخصیتپردازی به معنای بیاستعدادی گروه بازیگری نیست. مسئله بیشتر در این است که داستان میان تعداد زیادی شخصیت و مسیر موازی تقسیم میشود، بیآنکه همیشه زمان کافی برای رابطهسازی اختصاص دهد. برخی پیوندها با چند صحنه کوتاه باید بار عاطفی سنگینی به دوش بکشند؛ از این رو، ممکن است برای مخاطب از نظر داستانی مهم باشند، اما هنوز به اندازه کافی تجربه نشده باشند. با این همه، تنوع خلقوخو و نگاه شخصیتها به قدرت و وظیفه، ظرفیت خوبی برای ادامه روایت فراهم میکند؛ سریال در بهترین لحظههایش نشان میدهد که گروه مرکزی قرار نیست فقط همراهانی در یک سفر بزرگ باشند، بلکه هرکدام باید با انتخابها و ترسهای خود روبهرو شوند. حضور محکم مورین، گروه را سر پا نگه میدارد؛ اما جهان به قهرمانان بیشتری نیاز دارد که به همان اندازه زنده باشند.
فضا و فرم؛ معماری جهان در کنار شکوه تصویر از نظر طراحی جهان، سریال میکوشد
تفاوت سرزمینها و مردمان را به نشانههای بصری محدود نکند. پوشش، شیوه حرکت و معماری در کنار هم به گستردگی جغرافیای داستان اشاره میکنند و حس عبور از فرهنگی به فرهنگ دیگر را به وجود میآورند. برخی فضاها، بهویژه مکانهایی که تاریخ یا رسمهای مشخصی در آنها حضور دارد، به جهان سریال عمق میدهند و از آن یک پسزمینه بینامونشان نمیسازند. این جزئیات برای اثری که ناگزیر باید بسیاری از اطلاعات را از راه تصویر منتقل کند اهمیت دارند؛ تماشاگر از ظاهر محیطها سرنخهایی درباره جایگاه، گذشته و مناسبات اجتماعی به دست میآورد. ارزیابیهای منتشرشده نیز به توجه سریال به نشانههای فرهنگی و طراحی محیط اشاره کردهاند. با وجود این، بخش بصری همیشه از همان انسجام برخوردار نیست. عظمت مقیاس و استفاده از جلوههای ویژه قرار است حس فانتزی حماسی ایجاد کند، اما گاهی قابها بیش از اندازه صیقلی و صحنهآراییها آشنا به نظر میرسند. نتیجه در برخی لحظهها به جای آنکه تماشاگر را در جهانی تازه غرق کند، یادآور الگوهای بصری رایج در آثار فانتزی پرهزینه میشود. این مسئله زمانی برجستهتر است که دکور و طراحی لباس پیشزمینهای غنی پیشنهاد میکنند، اما حرکت دوربین و میزانسن فرصت نمیدهند فضا بهعنوان مکانی واقعی و زیسته تجربه شود. سریال نشانههای جهانسازی را در اختیار دارد، اما همیشه آنها را به هویتی تصویری کاملاً یگانه تبدیل نمیکند. جادو در این میان بخشی از هویت دیداری اثر است. شیوه نمایش آن باید هم شگفتی ایجاد کند و هم قواعدی را که در جهان داستان اهمیت دارند قابلفهم سازد. سریال در بهترین لحظهها از حرکت و رنگ برای بخشیدن وزن به قدرت استفاده میکند، ولی گاهی نمایش جادو بیشتر به جلوهای تزئینی شبیه میشود تا رخدادی که پیامد جسمی، روانی یا اجتماعی آن در قاب احساس شود. موسیقی و طراحی صدا نیز در ساختن حس خطر و وسعت جهان نقش دارند، اما بهتنهایی نمیتوانند فاصله میان مقیاس عظیم داستان و صمیمیت عاطفی شخصیتها را پر کنند. اقتباس و جهانسازی؛ انتخاب میان وفاداری و بازآفرینی اقتباس از مجموعهای حجیم و پرشخصیت، ناگزیر به انتخاب نیاز دارد. سریال نمیتواند همه رخدادها، توضیحات و مسیرهای کتابها را بیکموکاست به قالب تلویزیونی منتقل کند؛ پس مسئله اصلی این نیست که چه چیزی تغییر کرده، بلکه این است که تغییرها تا چه حد در خدمت تجربهای منسجم قرار میگیرند. فصل نخست در بعضی جاها عناصر را فشرده یا جابهجا میکند تا مخاطب تلویزیونی سریعتر با جهان آشنا شود. گاهی این تصمیمها به روایت کمک میکنند، چون اطلاعات را از دل موقعیتها بیرون میکشند؛ گاهی نیز حس میشود یک اتفاق یا رابطه برای رسیدن به گام بعدی بیش از اندازه زود از صحنه کنار میرود. نقدهای آغازین هم به این دوگانگی اشاره کردهاند: جهان غنی و انبوه داستان برای هواداران جذابیت دارد، اما ممکن است برای تازهواردان پیوند با شخصیتها را دشوار کند. تغییر در تأکید روایت و شیوه معرفی شخصیتها، نتیجهای دوگانه دارد. از یک سو، سریال میتواند گروه مرکزی را گستردهتر و روابط میان زنان را پررنگتر کند و از این راه زاویه دید خود را با قالب تلویزیونی سازگار سازد. از سوی دیگر، هر تغییر زمانی موفق است که پیامدهایش در منطق درونی داستان حل شود؛ صرف متفاوتبودن، بهتنهایی امتیاز هنری نیست. برای مخاطب ناآشنا، این تصمیمها بخشی از روایتاند و نه مقایسهای با متن مبدأ؛ بنابراین باید بتوانند بدون تکیه بر دانش قبلی هم معنا پیدا کنند. هرجا سریال به این معیار نزدیک میشود، اقتباس هویتی مستقل مییابد؛ هرجا از آن فاصله میگیرد، به نظر میرسد اطلاعاتی از بیرون داستان برای فهم بهتر صحنه لازم است. با وجود ناهمواریها، فصل نخست در معرفی افق وسیع مجموعه موفق است. سازمانهای قدرتمند، باورهای متعارض و خاطرهای تاریخی که هنوز بر زندگی اکنون سایه انداخته، وعده میدهند که جهان داستان در حد مسیر یک گروه کوچک باقی نخواهد ماند. اما این وعده زمانی اثرگذار است که جزئیات جهان از مسیر انتخابهای ملموس شخصیتها تجربه شوند، نه فقط در قالب نامها و توضیحات. فصل نخست در این زمینه میان موفقیت و ناتمامی قرار دارد: آنقدر مواد داستانی فراهم میکند که کنجکاوی بیدار شود، اما همیشه فرصت کافی نمیدهد تا هر لایه به تجربهای عاطفی و ماندگار تبدیل شود. اقتباس زمانی جان میگیرد که جهان بزرگش را از دریچه تجربههای کوچک و انسانی قابل لمس کند.
قوتها و کاستیها؛ شکوهی که به عمق بیشتری نیاز دارد بزرگترین قوت فصل،
جاهطلبی جهانسازی آن است. سریال میخواهد بیش از یک سفر قهرمانانه عرضه کند و موضوعاتی چون قدرت، میراث، ایمان و ترس را در لایههای مختلف روایت بگنجاند. این گستردگی در کنار بازی پایک و پیوند او با شخصیت لَن، لحظاتی میآفریند که جهان داستان از حالت پسزمینه بیرون میآید و به ساختاری زنده تبدیل میشود. برخورد با گروهها و فضاهای متفاوت نیز حس حرکت در نقشهای بزرگ را تقویت میکند. برای علاقهمندان فانتزی، همین وعده و کنجکاوی نسبت به قواعد جهان میتواند نیرویی کافی برای ادامه تماشا باشد. شماری از ارزیابیهای فصل نیز بر جذابیت جهان و ظرفیت آن برای مخاطبان فانتزی تأکید کردهاند. در سوی دیگر، پراکندگی روایت و نابرابری در پرداخت شخصیتها مانع از آن میشود که هر خط داستانی به همان اندازه مؤثر باشد. وقتی قصه میخواهد پیشگویی، سفر، جادو و روابط میان اعضای گروه را همزمان پیش ببرد، گاهی به خلاصهگویی نزدیک میشود؛ آنچه در طرح داستان مهم است، همیشه در اجرا فرصت کافی برای اثرگذاری پیدا نمیکند. افزون بر این، برخی عناصر بصری و روایی چنان به قراردادهای آشنای فانتزی وابستهاند که شخصیت متمایز اثر را کمرنگ میکنند. سریال معمولاً جذابیت دارد، اما همیشه غافلگیرکننده نیست؛ میخواهد جهانی تازه بسازد، ولی بخشی از ابزارهایش همان ابزارهاییاند که تماشاگر از نمونههای دیگر ژانر میشناسد. این فاصله میان ظرفیت و تحقق، تناقض اصلی فصل است. تماشاگر میتواند لحظههایی از عظمت آینده داستان را تصور کند، اما همه این لحظهها بهتنهایی فصل را به اثری کاملاً یکپارچه تبدیل نمیکنند. با این حال، کاستیها بیشتر از آنکه بنیان جهان را خراب کنند، نشان میدهند که برای رسیدن به عمق مورد انتظار، زمان و دقت بیشتری در روایت لازم بوده است. فصل در معرفی مسئلهها نیرومندتر از پرداخت کامل آنهاست؛ در ساختن پرسش از پاسخدادن به آن پرسشها موفقتر عمل میکند.
جایگاه اثر و مخاطب هدف؛ دعوتی برای صبوران فانتزی «The Wheel of Time» برای
تماشاگرانی مناسبتر است که از ورود به جهانی پر از اصطلاح، تاریخ و قواعد تازه استقبال میکنند و از اینکه همه چیز در نخستین قسمت توضیح داده نشود دلزده نمیشوند. هواداران داستان مبدأ احتمالاً از دیدن نشانهها و شخصیتهای آشنا لذت میبرند، هرچند باید با بازآراییها و تغییرهای اقتباس کنار بیایند. مخاطب تازه نیز میتواند از ماجراجویی و فضای رازآلود آن بهره ببرد، به شرط آنکه انتظار نداشته باشد در همان آغاز با همه شخصیتها پیوندی عمیق پیدا کند. نقدهای نخستین نیز از همین تفاوت تجربه گفتهاند: اثر برای برخی مخاطبان جذاب و دعوتکننده است، اما گستردگی جهان ممکن است ارتباط فوری با داستان و قهرمانان را دشوار کند. جایگاه فصل نخست را باید در فاصله میان یک شروع امیدوارکننده و یک روایت کاملاً پخته جستوجو کرد. این اثر بهاندازه کافی از نظر جهانسازی و مقیاس بلندپرواز است که در ذهن بماند، اما برای آنکه به مجموعهای واقعاً متمایز بدل شود، نیاز دارد شخصیتها را از دل اطلاعات و رخدادهای بزرگ بیرون بکشد و به تجربههای خصوصی آنان نزدیکتر شود. جذابیت اصلی نه در آن است که هر لحظه با شکوهی خیرهکننده همراه باشد، بلکه در این امکان نهفته است که پیشگویی و تاریخ چگونه زندگی آدمهایی معمولی را از مسیر سابقشان خارج میکند. فصل نخست گهگاه این پرسش را بهخوبی زنده میکند؛ هرچند همیشه تا پایان هر موقعیت در کنار آن نمیماند. جمعبندی فصل نخست «The Wheel of Time» اثری پرظرفیت، نابرابر و مشتاق ساختن جهانی وسیع است. رزمند پایک و دنیل هنی به بخش مهمی از روایت وقار و تمرکز میبخشند، طراحی جهان زمینهای غنی فراهم میکند و پرسشهای اصلی قصه کنجکاویبرانگیزند. در مقابل، شتاب روایت، نابرابری در پرداخت شخصیتها و تکیه گاهبهگاه بر قراردادهای آشنای فانتزی، مانع از آن میشود که همه اجزای اثر به اندازه جاهطلبیاش قوام یابند. ارزش این فصل در وعدهای است که پیش روی مخاطب میگذارد، نه در یکدستی کامل آنچه ارائه میکند. کسانی که از فانتزی حماسی، گروهی چندنفره و جهانی با تاریخ و قاعده مستقل لذت میبرند، احتمالاً با آن ارتباط برقرار خواهند کرد؛ بهخصوص اگر از داستان انتظار نداشته باشند همه لایههایش فوراً روشن یا همه شخصیتهایش از همان ابتدا بهیادماندنی باشند. «The Wheel of Time» شروعی است که گاه زیر بار بزرگی جهانش کند میشود، اما همچنان نیروی کافی برای برانگیختن کنجکاوی دارد.



ثبت دیدگاه