نقد و بررسی
نقد دهمین پادشاه دیوانه (The 10th Kingdom) | 2000
«The 10th Kingdom» از دل قصههایی آشنا جهانی موازی میسازد؛ جهانی که در آن افسانههای پریان با زندگی روزمره، شوخیهای معاصر و ماجراجویی جادهای برخورد میکنند. حاصل، مینیسریالی بلندپروازانه و نامتوازن است که جذابیتش را نه از بینقصبودن، بلکه از تخیل سرزنده و شخصیتهای بهیادماندنیاش میگیرد. این نقد داستان را در محدودهٔ بیاسپویل نگه میدارد و از افشای گرهها و غافلگیریهای مهم پرهیز میکند.
وعدهٔ ژانری؛ افسانهای که پایش به جهان امروز باز میشود نقطهٔ عزیمت «The
10th Kingdom» یک جابهجایی ساده اما پربار است: قصههای پریان از صفحات کتاب بیرون میآیند و در کنار آدمهایی قرار میگیرند که ذهنیت و عادتهایشان به جهان معاصر تعلق دارد. این تقابل، موتور اصلی طنز و ماجراجویی مجموعه است. شخصیتهایی که با قواعد جادویی و منطق کهن زندگی میکنند، ناگهان با نگاه عملگرایانه و گاه بدبینانهٔ آدمهای امروز روبهرو میشوند؛ و آدمهای امروز نیز درمییابند که افسانهها فقط مجموعهای از قراردادهای کودکانه نیستند. سریال از این ایده برای بازخوانی شخصیتهای شناختهشده بهره میگیرد، نه صرفاً برای بازسازی داستانهای قدیمی. نامها و نشانههای آشنا در این جهان حضور دارند، اما نقشها و مناسباتشان میتواند با انتظار مخاطب تفاوت داشته باشد. اثر از یک سو به حافظهٔ فرهنگی قصهها تکیه میکند و از سوی دیگر میکوشد آنها را از حالت آشنای کتابخانهای بیرون بیاورد؛ گویی میپرسد اگر شخصیتهای افسانهای در جامعهای پیچیدهتر و پرآشوبتر زندگی میکردند، چه شکلی پیدا میکردند. «در این جهان، افسانه نه میراثی خاکگرفته، بلکه مادهٔ خامی برای شوخی، ماجراجویی و بازآفرینی است.» با این حال، سریال همیشه میان لحنهایش تعادل برقرار نمیکند. گاهی میخواهد همزمان قصهای خانوادگی، کمدی موقعیت، فانتزی حماسی و درامی دربارهٔ بلوغ باشد. این ترکیب در بهترین لحظات به اثری گرم و بازیگوش میانجامد، اما در لحظات ضعیفتر، تغییر ناگهانی لحن میتواند حس ناپیوستگی ایجاد کند. «The 10th Kingdom» از آن آثاری است که ترجیح میدهد خطر کند و چندین طعم را در یک ظرف بریزد؛ حتی اگر همهٔ اجزا همیشه به یک اندازه با هم جور نشوند.
روایت و ریتم؛ سفر پرحادثه با توقفهای طولانی ساختار روایی، شکل یک سفر را
دارد: شخصیتها از موقعیتی آشنا وارد سرزمینی ناشناخته میشوند و در مسیر، با مکانها، گروهها و قواعد تازه روبهرو میشوند. این الگو به مجموعه اجازه میدهد هر بار رنگ و حالوهوایی تازه عرضه کند و از تکرار یک فضای ثابت بگریزد. هر ایستگاه میتواند هم بخشی از جهانسازی باشد و هم فرصتی برای آزمودن پیوندهای میان شخصیتها؛ به همین دلیل، روایت در سطح ایدهها پیوسته پرجنبوجوش میماند. اما گستردگی سفر بهای خود را دارد. داستان، مسیرهای فرعی و برخوردهای متعددی را در دل خود جا میدهد و همهٔ آنها به یک اندازه ضروری یا گیرا نیستند. بعضی بخشها بیش از آنکه به پیشبرد ماجرا یا تحول شخصیتها کمک کنند، صرفاً توقفی برای معرفی یک موقعیت تازهاند. این انتخاب گاهی حس وفور و فراخی جهان را تقویت میکند، ولی در بخشهایی دیگر ریتم را کند میسازد؛ بهویژه برای مخاطبی که انتظار دارد هر حادثه پیامد روشنتری در خط اصلی داشته باشد. طول قابلتوجه مجموعه هم اثری دوگانه دارد. از یک سو، فرصت میدهد روابط و فضاها با شتابی کمتر شکل بگیرند و جهان افسانهای به فهرستی از نامها و تصویرها تقلیل پیدا نکند. از سوی دیگر، همهٔ ایدهها ظرفیت کشش در این اندازه را ندارند. لحظههایی وجود دارد که روایت میتوانست با حذف یا فشردهسازی چند مکث، ضرباهنگ یکدستتری پیدا کند. با این همه، پیدرپی آمدن شخصیتها و موقعیتهای تازه معمولاً مانع از آن میشود که مسیر کاملاً بیرمق شود.
شخصیتها و اجرا؛ گرمای انسانی در دل اغراق بخش مهمی از جذابیت مجموعه به
تقابل شخصیتهایی برمیگردد که از جهانبینیهای متفاوت میآیند. رابطهٔ پدر و دختر در مرکز این برخورد قرار دارد و با همان الگوی سادهٔ اختلاف نسلها آغاز میشود، اما در جریان سفر فرصت پیدا میکند لایههای بیشتری آشکار کند. سفر فقط جابهجایی در جغرافیای خیالی نیست؛ آزمونی است برای شکل رابطهای که پیش از ورود به این قلمرو نیز تنشها و ناگفتههایی در خود داشته است. در میان بازیگران، اسکات کوهن در نقش ولف حضوری بهیادماندنی دارد. او شخصیت را بر پایهٔ تضادی جذاب بنا میکند: رفتاری نمایشی و گاه خندهآور در کنار رگههایی از آسیبپذیری و نیاز به پذیرفتهشدن. اجرای او آگاهانه اغراقآمیز است، اما این اغراق با جنس دنیای سریال تناسب دارد و به ولف هویتی فراتر از یک همراه کمیک میدهد. حضورش غالباً صحنه را به حرکت درمیآورد و حتی در لحظههای سبکتر، احساسات پیچیدهتری را زیر سطح شوخی نگه میدارد. جان لاراکت در نقش تونی نیز مسیری دارد که از نقاط قوت دراماتیک روایت به شمار میآید. او شخصیتی را بازی میکند که ضعفها و خودخواهیهایش از ابتدا آشکارند، اما سریال او را به همان نخستین برداشت محدود نمیکند. بازی لاراکت میان کمدی و جدیت رفتوآمد میکند و از تونی تصویری میسازد که میتوان هم از رفتارهایش خندید و هم تغییراتش را جدی گرفت. در کنار این دو، کیمبرلی ویلیامز-پیزلی نقش ویرجینیا را با نوعی صراحت و استقلال پیش میبرد؛ هرچند واکنشهای تند شخصیت گاهی بیش از آنکه از تحول درونی برآیند، به تصمیم فیلمنامه برای بالا بردن تنش وابسته به نظر میرسند. «بهترین لحظههای بازیگری زمانی شکل میگیرند که اغراق، پوششی برای احساسات واقعی شخصیتها باشد.» بازیگران نقشهای فرعی نیز به جهان رنگ میزنند. دیان ویست در مقام نیرویی تهدیدکننده، حضوری مقتدر دارد و اد اونیل به سوی کمدی بدنی و موقعیتمحور متمایل میشود. با این حال، برخی چهرهها بیشتر حامل یک کارکرد روایی یا شوخی مشخصاند تا شخصیتهایی با پیچیدگی مستقل. این محدودیت در مجموعهای با این تعداد نقش چندان دور از انتظار نیست، اما باعث میشود تمرکز عاطفی اثر عمدتاً بر چند شخصیت مرکزی باقی بماند.
فضا و فرم؛ معماری خیال با مصالح تلویزیونی «The 10th Kingdom» میخواهد جهانی
بسازد که هم افسانهای باشد و هم در برابر نگاه مخاطب، ملموس جلوه کند. طراحی لباسها، چهرهپردازیها و دکورها در خلق این هویت نقش مهمی دارند. شخصیتها با پوشش و هیئتهایی وارد قاب میشوند که از یک سو به تصویر آشنای قصههای پریان اشاره میکند و از سوی دیگر، اندکی اغراق و بازیگوشی در خود دارد. این جهان قرار نیست بازسازی تاریخی یا واقعگرایانه باشد؛ بیشتر شبیه صحنهای بزرگ است که خیالپردازی در آن اجازه دارد بر منطق روزمره غلبه کند. فیلمبرداری و طراحی محیطها نیز در مقیاس تلویزیونیِ زمانهٔ ساخت مجموعه جاهطلبانهاند. فضاهای طبیعی و چشماندازهای گوناگون به سفر حس وسعت میبخشند و از این جهت، سریال فقط به گفتوگو و جلوههای جادویی متکی نمیماند. مهمتر آنکه مکانها در بسیاری از مواقع به بخشی از حالوهوای روایت بدل میشوند: سرزمین افسانهای نه پسزمینهای خنثی، بلکه محیطی است که هر بار امکان برخورد تازهای را پیش میکشد. جلوههای ویژه، اما، همیشه به یک اندازه موفق نیستند. برخی تمهیدهای تصویری بهسبب فاصلهٔ زمانی از امروز یا محدودیتهای تولید، آشکارا کهنه به نظر میرسند و گاه توجه را از خود صحنه منحرف میکنند. با این حال، ارزش مجموعه را نمیتوان فقط با معیار واقعنمایی جلوهها سنجید. بخش مهمی از جذابیت بصریاش در این است که با جدیت کامل ادعای نامرئیکردن ترفندها را ندارد؛ در عوض، گاهی به همان کیفیت دستساز و تئاتری نزدیک میشود که با افسانهگویی تناسب دارد. طنز و جهانسازی؛ بازی با حافظهٔ قصهها طنز سریال بیش از آنکه بر شوخیهای کلامی مستقل استوار باشد، از برخورد قواعد دو جهان نیرو میگیرد. شخصیت افسانهای وقتی با یک عادت یا مفهوم امروزی روبهرو میشود، خود موقعیت طنز میسازد؛ و آدم معاصر نیز در برابر منطق عجیبوغریب سرزمین پریان، به همان اندازه دستپاچه میشود. چنین رویکردی ظرفیت فراوانی دارد، زیرا مخاطب هم نشانههای آشنا را تشخیص میدهد و هم از دیدن کاربرد تازهشان لذت میبرد. در بهترین لحظهها، شوخیها فقط برای خنداندن نیستند و به شخصیتپردازی خدمت میکنند. ولف، برای نمونه، از دل اغراقهای رفتاری خود به موجودی قابلفهم تبدیل میشود؛ کمدی او بخشی از شیوهٔ مواجههاش با محیط و دیگران است. در مقابل، بعضی شوخیهای موقعیتی یا شخصیتهای فرعیِ کمیک به تکرار نزدیک میشوند و بیش از آنکه لایهای تازه به جهان اضافه کنند، همان تأکید قبلی را بازمیگویند. این نوسان میان شوخی هوشمندانه و کمدی سادهانگارانه از ویژگیهای ثابت مجموعه است. جهانسازی نیز بر انباشت ارجاعها تکیه دارد: افسانههایی که مخاطب پیشتر میشناسد، در کنار موجودات و مناسباتی تازه قرار میگیرند. این روش بهسرعت حس آشنایی ایجاد میکند، اما خطرش آن است که جهان خیالی گاهی به نمایشگاه شخصیتها و اشارهها بدل شود. اثر در لحظههایی که به جای معرفی پیدرپی عناصر، به پیامدهای زندگی در چنین جهانی میپردازد، موفقتر است؛ زیرا آنجا افسانهها از تزئینات بیرونی فراتر میروند و به قواعد واقعی یک جامعهٔ خیالی تبدیل میشوند. «جهانسازی زمانی جان میگیرد که افسانهها فقط شناختهشده نباشند، بلکه بر زندگی ساکنانشان اثر بگذارند.»
قوتها و کاستیها؛ جسارت در کنار ناهماهنگی بزرگترین امتیاز مجموعه، تصور
مرکزی و جسارت اجرایی آن است. «The 10th Kingdom» به بازگویی بیخطر قصههای مشهور رضایت نمیدهد و تلاش میکند میان فانتزی، کمدی و ماجرایی خانوادگی پلی بسازد. همین بلندپروازی باعث میشود اثر، با وجود گذشت زمان، هویتی مشخص داشته باشد. میتوان برخی تصمیمهایش را نپذیرفت، اما دشوار است آن را محصولی بیتخیل یا کاملاً قابلجایگزینی دانست. شخصیتهای محوری و فضای گرم اثر نیز از نقاط قوت آناند. سفر میان قلمروهای گوناگون، فرصت میدهد روابط تغییر کنند و شوخیها از دل برخورد شخصیتها بیرون بیایند. سریال در پی ساخت جهانی کاملاً تاریک یا هراسآور نیست؛ حتی وقتی خطر و تهدید را وارد قصه میکند، لحن کلیاش همچنان میل به بازی، امید و شگفتی دارد. همین کیفیت، تماشای آن را برای مخاطبانی که به فانتزیهای قصهمحور علاقه دارند، دلپذیر میکند. در سوی دیگر، ناهمگونی لحن و کشآمدن برخی بخشها مانع از آن میشود که همهٔ اجزای اثر با نیروی یکسان پیش بروند. گاهی شخصیتها به الگوهای سادهشده نزدیک میشوند و رفتارهایشان بیش از آنکه حاصل منطق درونی باشد، برای پیشبرد حادثه یا ایجاد شوخی طراحی شده است. محدودیت جلوههای بصری و برخی انتخابهای کمیک نیز ممکن است برای مخاطبی که به فانتزیهای امروزی خو گرفته، فاصلهگذار باشد. این کاستیها انکارشدنی نیستند، اما در ارزیابی کلی باید آنها را در کنار مقیاس و جنس تلویزیونیِ اثری سنجید که میخواست جهان بسیار بزرگی را در قالبی محدود بنا کند.
جایگاه اثر و مخاطب هدف؛ قصهای برای تماشای مشترک «The 10th Kingdom» بیش از
آنکه بر تعلیق تاریک یا واقعگرایی تکیه کند، به نیروی قصهگویی و لذت دیدن جهانی نامتعارف باور دارد. از همین رو، مخاطب مناسب آن کسی است که با فانتزیهای کلاسیک، شوخیهای آشکار و شخصیتهای رنگآمیزیشده کنار میآید. اگر انتظار اثری کمحرف، واقعگرا و از نظر تصویری کاملاً امروزی وجود داشته باشد، ناهمواریهای آن پررنگتر به چشم میآیند؛ اما اگر تماشاگر آماده باشد به قواعد بازیاش تن بدهد، مجموعه پاداش خود را در لحظههای صمیمی و خیالانگیزش میدهد. اثر برای تماشای خانوادگی ظرفیت دارد، هرچند لحن و بعضی شوخیهایش همیشه بهطور یکسان برای همهٔ سنین عمل نمیکند. جذابیتش در این است که میتواند کودک را با موجودات عجیب و ماجراجوییهای رنگارنگ سرگرم کند و همزمان برای بزرگسال، بازی با حافظهٔ داستانی و تقابل نگاهها را پیش بکشد. این دو سطح در همهٔ بخشها به یک اندازه پرداختشده نیستند، اما همین تلاش برای خطابکردن چند گروه سنی، به مجموعه دامنهای فراتر از یک قصهٔ سادهٔ کودکانه میدهد. اهمیت «The 10th Kingdom» را میتوان در همین ترکیب جستوجو کرد: سریالی که افسانههای قدیمی را بهانهای برای سفر، شوخی و پیوند انسانی قرار میدهد و در راه، هم به ظرافت میرسد و هم به زیادهروی. خاطرهانگیزی آن الزاماً از کمال فنی نمیآید؛ بیشتر از جهانی میآید که با همهٔ محدودیتها، میل دارد بزرگتر از قاب تلویزیون باشد. این ویژگی، آن را برای علاقهمندان به فانتزیهای قصهگو و بازیگوش اثری ارزشمند میکند. جمعبندی «The 10th Kingdom» مینیسریالی بلندپروازانه است که در آن تخیل، طنز و ماجراجویی خانوادگی دست در دست هم میدهند، اما همیشه با گامهایی همآهنگ حرکت نمیکنند. جهانسازی پررنگ، اجرای پرانرژی اسکات کوهن و مسیر انسانی شخصیتهای مرکزی از امتیازهای اصلی آناند؛ در برابر، ریتم نابرابر، بخشهای کشدار و جلوههایی که امروز محدود به نظر میرسند، از نقاط ضعفش هستند. با این همه، اثر در هویت و شور خیالپردازانهاش چیزی دارد که بهسادگی فراموش نمیشود. تماشای آن بیش از هر چیز دعوت به پذیرفتن قراردادهایش است: قراردادی که در آن قصههای پریان میتوانند کنار زندگی مدرن قرار بگیرند، قهرمانها نقص داشته باشند و کمدی گاهی درست در دل خطر سر برآورد. سریال همیشه به اندازهٔ وسعت ایدهاش پرداختشده نیست، اما در بهترین لحظههایش نشان میدهد چرا بازگشت به افسانهها میتواند هنوز سرگرمکننده و معنادار باشد.



ثبت دیدگاه