نقد و بررسی
نقد تاج (The Crown) | 2016
«The Crown» در ظاهر روایتی تاریخی از سلطنت الیزابت دوم است، اما نیروی اصلیاش از شکاف میان انسان و مقام میآید: از کشاکش میان خواستههای فردی و نقشی که جامعه از فرد مطالبه میکند. سریال با ترکیب درام خانوادگی، سیاست و بازسازی پرجزئیات دورهای، تصویری باشکوه و درعینحال اندوهبار از قدرت میسازد؛ تصویری که نه به ستایش سادهدلانه سلطنت تن میدهد و نه آن را به کاریکاتوری از امتیاز و تشریفات فرو میکاهد. حاصل، اثری چشمنواز و تأملبرانگیز است که گاهی در خویشتنداری خود به کندی میرسد، اما در بهترین لحظهها از سکوت و نگاه، معنایی به وسعت یک سخنرانی بیرون میکشد.
وعده ژانری؛ تاریخ در هیئت درام انسانی «The Crown» از همان آغاز وعدهای
دوگانه میدهد: هم میخواهد بخشی از تاریخ بریتانیا را در قالب درامی پرهزینه و گسترده بازسازی کند، هم میخواهد به زندگی خصوصی خانوادهای بپردازد که خصوصیترین لحظاتش نیز زیر سایه جایگاه عمومی قرار دارد. این دو مسیر در بسیاری از لحظات بهخوبی به هم میرسند. رخداد سیاسی صرفاً پسزمینهای برای ماجرای خانوادگی نیست و مناسبات خانوادگی هم از تاریخ جدا نمیماند؛ هرکدام دیگری را شکل میدهد و محدود میکند. سریال بهجای آنکه قدرت را فقط در جلسههای رسمی، تصمیمهای حکومتی و لحظههای تاریخی نشان دهد، آن را در رفتارهای روزمره نیز جستوجو میکند: در نحوه نشستن، مکث پیش از پاسخ، انتخاب واژهها و حتی فاصلهای که میان دو نفر حفظ میشود. این نگاه، درام سلطنتی را از نمایش لباسها و آیینها فراتر میبرد. تشریفات در اینجا صرفاً تزئین صحنه نیست؛ بخشی از سازوکاری است که شخصیتها را به جایگاههایشان مقید میکند. بااینحال، مجموعه گاهی چنان مجذوب شکوه ظاهری جهان خود میشود که خطر فاصلهگرفتن از آدمهای درون آن را به جان میخرد. هرچه قابها باشکوهتر و جزئیات تاریخی چشمگیرتر میشوند، این پرسش پررنگتر میشود که آیا تماشاگر هنوز با انسانها روبهرو است یا بیشتر نظارهگر بازسازیِ ماهرانه یک عصر است. پاسخ سریال یکدست نیست؛ اما هرگاه از زرقوبرق فاصله میگیرد و به تنهایی یا درماندگی شخصیتها نزدیک میشود، وعده اولیهاش را به بهترین شکل ادا میکند. «در این جهان، تاج فقط یک نشان نیست؛ نیرویی است که زندگی خصوصی را به قلمرو عمومی میکشاند.»
روایت و ریتم؛ میان تاریخ و حافظه ساختار روایی مجموعه بر گذر زمان و دگرگونی
تدریجی بنا شده است. روایت بهجای دنبالکردن یک بحران واحد از آغاز تا پایان، از دورهای به دوره دیگر میرود و در هر مقطع، بخشی از نسبت میان سلطنت، جامعه و خانواده را برجسته میکند. این شیوه به سریال امکان میدهد که تاریخ را همچون جریانی پیوسته ببیند؛ نه مجموعهای از رخدادهای جداگانه که فقط به سبب حضور شخصیتهای مشهور کنار هم چیده شدهاند. در این ساختار، پرشهای زمانی هم امتیازند و هم مخاطره. از یک سو، حس گذر سالها و فرسایش تدریجی آدمها را تقویت میکنند و نشان میدهند تصمیمهای گذشته چگونه به شرایط تازه راه مییابند. از سوی دیگر، گاه فرصت کافی برای ماندن در پیامدهای یک موقعیت فراهم نمیشود. برخی خطهای داستانی پیش از آنکه تمام وزن عاطفی خود را پیدا کنند کنار میروند و برخی دیگر بهسرعت به مرحله بعد میرسند. این شتاب نامنظم ممکن است تماشاگر را از یک خط روایی به خطی دیگر پرتاب کند، بیآنکه پیوند میانشان همیشه بهاندازه کافی محکم باشد. نویسندگی پیتر مورگان در بهترین لحظات به جای توضیح مستقیم، از برخورد دیدگاهها و تناقضهای حلنشده نیرو میگیرد. شخصیتها لزوماً در پایان هر گفتوگو به درکی مشترک نمیرسند؛ گاهی آنچه باقی میماند همان فاصلهای است که میانشان وجود داشته است. این اعتماد به ناگفتهها کیفیتی ادبی به صحنهها میدهد، هرچند ممکن است برای مخاطبی که انتظار پیشروی تند و رخدادهای پیدرپی دارد، بیش از اندازه آرام به نظر برسد. سریال بهجای آنکه پیوسته حادثه تولید کند، اغلب میکوشد اثر حادثه را در رفتار بعدی شخصیتها دنبال کند.
شخصیتها و اجرا؛ چهرههایی زیر فشار نقش الیزابت در مرکز ثقل مجموعه قرار
دارد، اما مرکزیت او به معنای آن نیست که همیشه پرحرفترین یا آشکارترین شخصیت باشد. بخش مهمی از کشش دراماتیک از فاصله میان فردی که در خلوت میبینیم و جایگاهی که در جمع باید نمایندگی کند، پدید میآید. کلر فوی در دوره آغازین، این فاصله را با بازیای مبتنی بر کنترل و تغییرات ظریف میسازد: نگاههایی که پیش



ثبت دیدگاه